شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ ژانویه 2011 هستید.

هم‌الان که در خدمت شما هستم حالتی اثیری دارم. اثیری البته گُه‌خوری‌ست. اصلن اثیری چی هست؟ آهنگش به دهن خوب می‌آمد گفتم. اصلن شاید اثیری نباشد حالم. اگر هم باشد مال این سر و صداهایی‌ست که در گوشم آمد و شد می‌کنند. موسیقی را گوش که نکنم و صدایش در گوشی بماند این‌طور می‌شوم. اثیری نه ها. همان حالی که الان هستم. امروز قرار بر این بود که امتحان آخرمان باشد. یک استاد نازنینِ سن‌داری هم داریم به غایت جذاب. این که می‌گویم سن‌دار منظورم همان پیر است. الان یادم نیست ولی بالای هفتاد سال سن دارد. خیلی مامانی درسشان را همان زمان شاه خوانده‌اند و مامانی‌تر رفته‌اند ام‌آی‌تی فوق گرفته‌اند. آخر دیده‌اند این ماساچوست بالکل سوز دازد و خبری از ساحل و بیکینی و کرم ضد‌ آفتاب نیست. برداشته‌اند دکترا را رفته‌اند برکلی. از خودم نمی‌گویم که من‌باب پر و پاچه رفته‌اند کالیفرنیا، از خودشان نقل شده. آخرسر هم یک گل و گوشه‌ای از این دستگاه عریض و طویل جنرال موتورز مدیر شده‌اند. حالا آمده‌اند آینده‌گان این کشور را خوب‌تر بار بیاورند. امروز خلاصه امتحان درس ایشان بود. یک درسی‌ست کلن پروژه. یعنی امتحان هم صورت مساله‌ی یک پروژه‌ای بود، دهان‌فلان‌کن. آخرش هم دهانمان را مزین‌تر کردند به یک پروژه‌ی شنگول دیگر برای پس‌فردا. یک پروژه‌ی دیگر هم فلان روز. این‌ها را اصلن نباید در گوش شما می‌خواندم. محض آشنایی بیش‌تر گفتم. الان هم این حالی که دارم باید کمی متاثر از این بامبول پروژه‌ها باشد. امروز که دانش‌گاه بودم برای چند دقیقه گشتم کسی را پیدا کنم که بی‌کار باشد. نبود. از این شلوغ پلوغی اصلن خوشم نمی‌آید. از این که سایت جای لپتاپ گذاشتن نباشد بدم می‌آید. از این که همه مشغول کار علمی باشند هم بیش‌تر بدم می‌آید. از این که شب نخوابم برای کار دانش‌گاه بدم می‌آید. از این که آخرش بین دو ترم تعطیلی نباشد بدم می‌آید. از این که یک سری کارهایی که دلت می‌خواد انجام بدهی اد می‌خورد همین موقع بدم می‌آید. از این‌که آخر دور هم جمع نشویم این دو روز تعطیلی بدم می‌آید. من زیادی انگار دارد بدم می‌آید امشب.

لطفن اجازه بدهید من شما را بغل‌کنم. بدون آن‌که هیچ‌ منظور خاصی داشته‌باشم. پر بی‌راه نیست اگر بگویم که بهتان نظر ندارم. فقط گفتم از این حال دربیاییم. صمیمیتمان را نشانِ هم بدهیم. اگر هم با این سنخ تماس‌های بدن‌دار مشکل دارید. بگذارید دست‌بدهیم با هم. زیاد هم دستتان را سفت و محکم نگرفتید و دست من را هم نچلاندید، اشکالی ندارد. اصلن خودمانی‌تر است به گمانم. اگر مورد نداشته‌باشد من یک لبخند هم به شما می‌زنم. اگر در جوابش لبخند بهمان بزنید خوشمان می‌شود. گفتم که فقط بدانید. اصلن قصد ندارم فشاری به شما بیاورم. همین که دست دادید جای تشکر دارد. حالا اگر از آن قسم هستید که در جواب چشمک می‌زنند از نظر من بلامانع است. اگر من هم چشمک بزنم خوب است؟ اگر اشکالی ندارد من گه‌گداری برایتان دست هم تکان‌بدهم. راستی من به شما نگفتم. آن دفعه بی‌اجازه داشتم نگاهتان می‌کردم. وضعتان هم غیر عرف نبود. خیلی متین نشسته‌بودید اگر درست یادم‌باشد. شما هم نگاه می‌کردید؟ از نظر من که کار خوبی می‌کردید. اصلن همین نگاه‌ها عطوفت می‌آورد دیگر.

آن‌چه رفت

تقویم

ژانویه 2011
ش ی د س چ پ ج
« دسامبر   مارچ »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.