شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ مه 2011 هستید.
باید نوشت. باید از این شبها، که نمیفهمی حال خودت را، نوشت. باید نوشت که چیزی بیخ گلویت را گرفته و راه نفس را سد کرده. باید نوشت که نمیفهمی چرا راه گلویت اینقدر دم دستی شده. باید نوشت که سرت مثل بادکنک میشود و در باد برای خودش لنگر میدهد. باید نوشت که دستهایت دیگر مال خودت نیستند؛ که نمیدانی کجا را گرفتهاند. باید نوشت که نمیدانی کجا را میشود اصلن گرفت. باید نوشت که کمرت درد گرفته از اینهمه نشستن روی این صندلی. باید نوشت از صبحی که همینجا شب شد.

