شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ سپتامبر 2011 هستید.
کسی شبها کولر را خاموش میکند و من نمیفهمم، و پنجره را باز نمیکنم؛ چند دقیقه میگذرد و من گُر میگیرم. دیشب که داشتیم دعوا میکردیم، من گُر گرفتهبودم. دعوا خیلی بیربط شروع شدهبود و نزدیک بود خیلی بیربط به سکوت ختم بشود. نمیخواستم حرفمان تمام شود دعوا باید به سرانجام برسد. احمقانه است اگر جایی که شدت دعوا گرفتهشده آتشبس بدهیم و همه چیز را ندیده بگیریم. من وقت دعوا دوست دارم حرف بزنم. دوست دارم همه چیز وسط کشیدهشود. دوست دارم چیزی نگفته نماند. مگر دعوا وقتی شروع نمیشود که چیزی خراب شده؟ عاقلانهتر است که پای هر دلیلی که موجب خرابیاست وسط بیاید. پس چرا وقت دعوا همه میخواهند سکوت بشود؛ همه چیز تمام بشود؟ دیشب هم اگر من به حرف زدن ادامه نمیدادم دعوا نصفه تمام میشد. آخر هم به سرانجام ناقصی رسیدیم. نمیشود کسی را مجبور کرد حرف بزند. زیاد اصرار کنم آخرش یک عذرخواهی از سر باز کنی نصیبم میشود. گُر گرفتهبودم و سعی میکردم با آرامش دعوا را پیش ببرم، ولی قبل از آنکه چیزی پیش برود همه چیز تمام شدهبود. بلند شدم و پنجره را باز کردم. پرده نمیگذاشت هوا رد شود. پردههای خانهی ما وقتی میخواهد نگاه نامحرم را سد کند خیلی چیزهای دیگر را هم مانع میشود. از پردههای خانه بدم میآید. پرده را کنار زدم و به نور پنجرههای برج بیقوارهی کهنهای نگاه کردم که پنج خیابان آنورتر است. صدایی شبیه زوزهی خفهی موتورخانه از جایی دور میآمد و غیر از آن زوزهی لپتاپ به گوشم میرسید.

