هوا سرد است؟

بدست علیوحید

مستقیم…! مستقیم…!
بالاخره یک تاکسی جلوی پایم ترمز می کند، صندلی جلو خالی است . کنار راننده می نشینم.
از درون خودرو تماشای قطات باران که به شیشه می خورند دلچسب است ، اما همین یک دقیقه پیش خود من در زیر این قطرات نعمت (!) لب به دشنام گشوده بودم و به قولی به زمین و آسمان فحش می دادم.
غرق تماشای قطرات باران بودم که که راننده شروع به صحبت کرد. می نالید از زندگی ، از کار ، از بی کاری و می نالید از خویش.


مستقیم…! مستقیم…!
بالاخره یک تاکسی جلوی پایم ترمز می کند، صندلی جلو خالی است . کنار راننده می نشینم.
از درون خودرو تماشای قطات باران که به شیشه می خورند دلچسب است ، اما
همین یک دقیقه پیش خود من در زیر این قطرات نعمت (!) لب به دشنام گشوده
بودم و به قولی به زمین و آسمان فحش می دادم.
غرق تماشای قطرات باران بودم که که راننده شروع به صحبت کرد. می نالید از زندگی ، از کار ، از بی کاری و می نالید از خویش.
با او همصحبت شدم ، این روزها تقریبا امکان ندارد با غریبه ای همصحبت شوی و گلایه نشنوی محال است با کسی از زیباییهای زندگی سخن بگویی که او را نمی شناسی. حالا که بیشتر در مخیله ام قضیه را زیر و زبر می کنم ، دو دلیل به ذهنم میرسد (هر چند که همین الان که دارم متنم را دوبارهه نویسی می کنم دلایل دیگری هم ذهنم را قلقلک می دهند) :
1- زندگی زندگی به قدری تلخ و سرد شده و به قدری بر ما سخت گرفته که تنها مشترکات بشر امروز همین دردهای اسفناک است .(که اسفناکتر می شود وقتی می بینی که اغلب درد نان است و کسی را مجال آخ گفتن از درد معنویت نمانده.) پس تا به روی هم نگاه می کنیم ف به دنبال بهانه ای هستیم تا مقداری از دردها را بیان کنیم.
2- انسان امروز به قدری عمیقا تنهاست و به قدری در مضیقه ها و رودر بایستی های روزمره غرق شده کخ درد و دل کردن با دوستان را از خود دریق کرده ، می ترسد از درد و دل ، بیمناک است. می ترسد از اینکه یک غم بگوید و دو تا بشنود که این درد و دل جز افزایش آلام تاثیری ندارد. یا می ترسد که به غم او بخندند . می ترسد اگر غم خود را واگو کند رازی را به رفیق خود (که امروزه رفیق و رقیب مترادف تهبیر می شوند!) لو داده باشد. فلذا دردو دل خود را در قالب گلایه ، غرغر ، گاها طنز و کنایه به غریبه ها می گوید تا مطمئن باشد که چندان برایش مهم نیست که نظر طرف مقابل چه باشد ، همین قدر که مطلب از دهانش خارج شود کافی است.
آه که چقدر خسته ام. کیست آن مرد بی درد؟ بی دردی مغایر (یا مقایر) با انسانیت است، اما این همه درد هم خود نقض اصل انسانیت. این همه درد است که موجب می شود هوا همچنان ناجوانمردانه سرد باشد.
همین است که می گویم واقعا بس است !
اوه اوه ! واقعا بس است ! چقدر چرت نوشتم ! همینه دیگه وقتی تو لابی سینما منتظر نوشته باشی تراوشات مغزیت بهتر از این نمی شه !!!! من شرمندم . حالا که نگا می کنم می بینم هیچ کدوم ار مطالب بالا رو قبول ندارم . اما قول می دم راجع به این موضوع یه متن خوب بنویسم . در ضمن دیگه حیفم اومد پستش نکنم این همه تایپ حیف بود !!!!!

Advertisements