هوا نابود است ، از سردی گذشته!

بدست علیوحید

شرمنده اگه یکم باز بحث میشه! آخه لازمه

 

فقر…! چیزی که اصلا وجود ندارد.

بعضی ها خیلی دوست دارند فقر را کتمان کنند و حتی در مقابله با فقر چشمانشان را می بندند.بعضیها اگر فقر را ببسنند راهشان را کج می کنند.و برای برخی هر فقیر لکه ی ننگی است بر افتخاراتشان (این عده به دقت بخوانند)

فقر…!فقر همان چیزی است که در موردش فرموده اند»اگر فقر از در وارد شود فحشا از پنجره وارد می شود»

فقر…! همان چیزی که همه بر سر کار می آیند تا وجودش را کمرنگ کنند ولی وقتی از کار بر کنار می شوند پررنگتر شده است.

و فقر آن هنگام است که تهی شوی . از هر چه تهی شوی فقیر آنی.

فقر…! فقر را نمی توان در گدایی دید که سر چهارراه سکه پنجاه تومانی دشت می کند.فقر را باید در نگاه زن محترمی دید که هر شب شرمنده ی فرزندانش سر گزسنه بر زمین می گذارد و فرزندانش پنیر و گوجه را بهترین شامی می دانند که می توان در خانه یافت (البته اگر پنیر و گوجه هم زمان در خانه باشند)

فقر را باید در چهره ی مردی دید که در جواب همسرش پاسخی جز سرافکندگی ندارد. فقر را باید در خانه ای دید که روزگاری آباد بود و شاد اما امروز به خاطر کم شدن البسه و خوراک غمگین و تیره شده است.

فقر همان چیزی است که سه قلوهای نوزاد در میان گریه هایشان همسرایی می کنند. کودکانی که ناخواسته سه تا شدند تا پشت پدر را سه چندان زیر بار مخارجشان دو تا کنند.

فقر را باید در پاتابه ی پاره ی کودکان حلبی آبادها دید.

فقر را باید در کیف پول شرمنده دید.

فقر را باید در نگاهی دید که سرد شده از فرط شرمندگی.

فقر را باید در التماسهای کودکی دید که در پیچ بازار از مادرش ملعبه ی نو می خواهد و فقر را باید در گونه های با سیلی سرخ شده ی مادرش نظاره کرد.

فقر…! آیا من فقیرم؟

گر خواستی فقر را ببینی ، دور و بر خودت را هر جا که هستی ، نگاه کن.لازم نیست با دقت نگاه کنی ، سرسری هم که نگاه کنی به اندازه ی کافی فقر جبوی چشمانت رژه می رود که از زنده بودنت شرمنده باشی . وای به حال من که به دقت نگاه کردم. سوختم و می سوزم و اگر روال به همین منوال باشد خواهم سوخت.

مسخره آنجاست که فرزندان خانه ای مرفه فقر را افزون نشدن پول توجیبی و دیر به دیر نو شدن رخت خود می دانند ومی نالند. آنچنان می نالند که جگر هفت آسمان به حالشان کباب شود. و شاید معنای واقعی فقر را این فرزندان فهمیده باشند.

چقدر سردت می شود وقتی در میوه فروشی ایستاده ای و زنی می پرسد «خیار ارزان(!) داری؟» و مجبوری جواب بدهی»نه»

و چقدر احساس حقارت می کنی وقتی پیرمردی شکسته را می بینی که شرم می کند از اینکه یک کیلو موزی که خریده را در کیسه ی شفاف به خانه ببرد، که خدای ناکرده فرزند همسایه موز را ببیند و در دل آهی از روی آرزو بکشد. آن هم موزی که به لطف دوستان ارزانترین میوه است. یا از زاویه ای دیگر ، از دیگر میوه ها گرانتر نیست. احساس حقارت در مقابل این پیرمرد از آن جهت است که او چون فقر را می فهمد شرم دارد از تحریک احساسات دیگر فقرا. اما آنها که خروار ها میوه در دست دارند شرمشان نمی شود.

و چقدر می سوزی وقتی در دکان قصابی ایستاده ای و مجبوری نگاه تلخ مردم را روی گوشت پاره ها و خودت تحمل کنی.

… دیگر نمی توانم ، از دکان خارج می شوم.

شهر واقعا سرد شده. هر چه تاکنون از سرما گفته ام به سرمای امشب مربوط می شود.اگر فقر بیاید نگاه هم سرد می شود، لبخند تلخ می شود و دل می میرد.

و من امشب می لرزم.

مرد شیره ای کنار خیابان شاهانه لمیده است . نگاهش گرم است و  گو نه اش گل انداخته. تازه یک بسط (شایدم بست) کشیده. هنوز نشعه است، مگر در حالت نشهگی فقر را با ثروت عوض کند.چراغ هارراه قرمز شده. مرد گلفروش در میان ماشینها به دنبال نگاه لرزانی است تا گلهایش را به او قالب کند. دلش چرکین است از تمام این آدمها که پشت چراغ قرمز صف بسته اند. نگاه سرد و بی روحش به دنبال مقصر می گردد. به راستی کدامیک از اینها مقصرند؟ راننده ی پرایدی که به تازگی جطی نارنجی روی خودرو اش انداخته با دیدن مرد گلفروش دلش می لرزد. شیشه را پایین می کشد. مرد گلفروش را صدا می زند» آقا این گلات چنده؟»  «این دسته ها هزاد این بزرگا دو هزار» راننده کیف پولش را بیرون می آورد و نگاهی به آن می اندازد. کل موجودی کیف دوهزار و پانصد تومان است. دست می برد با سمت هزار تومانی اما به خاطر می آورد که همسرش از او خواسته مقداری میوه به خانه بیاورد. پانصد تومانی را به دست می گیرد و می گوید » میشه یکی از اینارو نصف کنی؟» گلفروش که از سر درون مرد خبر ندارد بی آنکه پاسخی دهد نگاه غضبناکی به مرد بی چاره می اندازد و راهش را می گیرد و می رود به سمت ماشینی دیگر. مرد راننده از درون خرد می شود. خجالت زده و غمگین شیشه ی ماشین را بالا می کشد تا بیش از این سرما آزارش ندهد. اما سرما از درون بود نه بیرون. دو ماشین عقبتر از آن پراید ، راننده ی مرسدس بنز مشکی آشفته و درهم است. گوشی همراه در دستش فریاد می زند و سرخ و سفید می شود. چکهای برگشت خورده، بدهی های کارخانه ، حقوقهای عقب افتاده ی کارگران. اگر معجزه ای رخ ندهد او هم باید خطی نارنجی روی خود بنز مشکی اش بیاندازد یا با آن گلفروشی سیار راه بیاندازد.

روزگاز سختی است. انگار همه در حال تجربه ی فقرند.

در تاریکی پیاده رو جوانکی خود را کنار گوشش گرفته و ناله می کند «اگه یه دبی نتونیم بریم که باید بریم بمیریم، همه ی دوستام میرن، اه… پس کی این بی پولی تموم میشه؟!» و چه خوب می شد سوء تفاهم را در نگاهش خواند.

زرق و برقی کنار خیابان نظرم را جلب کرد. به قول احالی تحریریه ی مرکز خبر و روزنامه نگارها، مانکنهای خوشاب و رنگی دیدم که کنار خیابان به انتظار ایستاده بودند تا به سان کارگران فصلی سر کار شبانه ببرندشان. و در پس این لایه ی ضخیم آرایش می توانستی زنگار غم را ببینی . اگر اجبار نبود راضی نمی شد تنها سرمایه اش ، یعنی وجودش ، یعنی تنش را بفروشد به هر کس و ناکسی تا چند صباحی با فرزندانش سر کند. هر چند هستند در این جماعت کسانی که به خاطر توهم فقر تن به تنفروشی می دهند. به قولی گروهی به خاطر یک مشت دلار سگدو می زنند ، اینها که متوهم شده اند به خاطر یک مشت دلار بیشتر. بالاخره یک 206 سرخ جلوی یک جفت مانکن ترمز می زند، بعد از کمی بحث سرانجام رضا می دهند . درب خودرو باز بسته شد.

چه کسی جواب این گناهان را می دهد ؟ اصلا چه کسی می تواند جواب دهد؟ من یا تو؟ مطمئنی ما خودمان فقیر نیستیم؟

من پیرمرد درویشی را دیدم که گدایی می کرد. در کنار او مردی را دیدم که معاش خانواده اش را از فروش ذرت بو داده در خیابان شلوغ می گذراند. هیگ کس اعتنایی با درویش نکرد تا اینکه همین مرد ذرت فروش به سمتش رفت و اسکناسی در دستش گذاشت، پیرمرد نگاهی از سر رضا به او انداخت و گفت «شما لازم نیست کمک کنی،

 وظیفه از شما ساقطه(شایدم صاقطه یا شاید ساقته شایدم ..!!)»

چه خوب یکدیگر را می فهمیدند. گاهی قوانین نقض می شوند. گاهی فقر نه تنها نگاه را سرد و دل را پژمرد نمی کند که دل را می پرورد و چشم را بیناتر می کند. هرچند این اصل فقر نیست که چنین اثری دارد، این قناعت است، این عزت است . عزت آن پیرمردی را ببین که در اوج نیاز، مرحمتی نیازمند دیگری را نمی پذیرد و قناعت این یکی را که به کمتر از ماحصل خود نیز راضی است.

شاید بگویند مرا غم سر گرسنه بر یالین گذاشتن نبوده که از عزت و قناعت حرف می زنم ، اما به خدا آن پیرمرد سر گرسنه بر زمین گذاشتن عادتش بود…

ببین که سرما به کجا رسیده که پیرمرد گدای میدان هفت تیر وسیله برای امرار معاش ندارد جز پایی که از زانو قطع شده ، تا با نمایش آن خرده پولی به چنگ بیاورد و با آن شکمکش را ساعتی از صدا بیاندازد.

شما که فقر را نمی بینید یا نمی خواهید ببینید، اگر فقر آزارتان می دهد، اگر چندشتان می شود از ظاهر فقرا، اگر می ترسید با دیدنشان ذره ای از فقرشان دامن شما را بگیرد، از دور نگاهی بیاندازید به پسرکی که پاپوشش پاره است و با همان پاپوش در خیابان به دنبال دوستانش می دود تا با هم به دختری که دست پسری را در دست دارد فال بفروشند. این کودکان در فقر زاده شده اند ولی هنوز خندانند.

خوش به حال کودکان که فقیرشان بدون حسرت غنی را می بیند و غنی بدون تفاخر با فقیر همبازی می شود.

شما که آمده اید فقر را کمرنگ کنید ، مطمئنید که خود شما فقیر نیستید؟ این جور که هوا سرد شده ، هر لحظه ممکن است برف و بوران شود. شما فعلا سرپناهی برای خودتان محیا کنید که این بوران به فقیر و فقیرتر رحم نمی کند.

پیرمرد رفتگر به من لبخند زد. ساعت را از من پرسید «دو و نیم نصف شب» لبش خندان بود، خدا از دلش بشنود. من که نای خندیدن ندارم . پیرمرد رفتگر با آهنگ شیرینی گفت «کشتیات غرق شده جوون؟» جوابی نداشتم جز اینکه بگویم :

«سردمه! خیلی سردمه!»

Advertisements