تاریکی

بدست علیوحید

اتوبوس توقف کرد.راننده با صدایی خشن و خسته گفت:»آهای پسراینجا ته خطه باهاس پیاده شی!»
پسر بدون اینکه حرفی بزند از اتوبوس پیاده شد. همه جا تاریک بود ، نمی دانست چرا همه جا تاریک بود. اما اطمینان داشت که حتی صدای تاریکی را حس می کند. سکوت , سکوتی که نبود. تاریکی ، تاریکی ای که حقیقی نبود. این فقط دنیای پسرک بود که تاریک شده بود. در اطرافش مردم زیر نور چراغ های پر نور میدان پر رفت و آمد می خندیدند ، حرف می زدند ، فریاد می کردند و حتی آواز می خواندند.اما پسرک ، صورت آنها را در اعماق تاریکی ذهنش می دید که بیهوده لب می گشایند اما صدایی از دهانشان خارج نمی شود. در اطرافش همه چیز مات و تیره بود. غرق فکر بود ، اما به هیچ چیز فکر نمی کرد. احساس می کرد هر لحظه ممکن است از درون متلاشی شود.هر لحظه امکان فرو ریختن بیشتر می شد.

سردش بوداما گوشهایش سرخ شده بودند ، حتی گونه هایش گل انداخته بودند. پیرمردی به او نزدیک شد , تلاشی بیهوده کرد تا چیزی به پسرک بگوید. پسر صدایی نشنید . اما اندوه را می شد در میان خطوط پیشانی پیرمرد نظاره کرد. پسرک دست پیرمرد را دید که به سوی او دراز شده. بی اختیار ژاکت خود را از تن در آورد و به دست پیرمرد داد. پیرمرد لبخندی تلخ تحول جوان داد. گویی او نیز می دانست که درون پسر چه میگذرد. گوشهای پسرک به تاریکی عادت کرده و چشمانش با سکوت خو گرفته بودند. نگاهی به آسمان انداخت. امیدوار بود درآسمان چیز تازه ای بیابد. آرزو کرد ، که ای کاش آرزویی داشت که با دیدن ستاره ای دنباله دار آن را در دل می گفت. اما نه آرزویی داشت ، نه ستاره ای دنباله دار از صفحه ی آسمان گذشت.

حتی نمی توانست درک کند که آرزوی آرزو خود یک آرزوست. بیچاره پسرک ، زندگی را نمی دید. مدتها بود که رنگها برایش معنا نداشتند. مدتها بود که آدمها را نمی فهمید. مدتها بود که خود را احساس نمی کرد. اصلا مدتها بود که احساسی نداشت. سرش را پایین آورد تا بار دیگر به انسانها نگاه کند. به تک تک چهره ها خیره نگاه می کرد. نگاهش سرد و نافذ شده بود. سعی داشت به درون آن همه چهره نفوذ کند ، بلکه  معنای زندگی را بار دیگر مزمزه کند. اما نه تنها نمی توانست به هدفش دست یابد ، بلکه با هر نگاه انسان ها بیشتر بیگانه به نظر می رسیدند. نفس عمیقی کشید ، به کنار خیابان رفت ، نگاهی به خودروهایی انداخت که وارد میدان می شدند و با سرعت راهشان را انتخاب می کردند ، حتی سرعت را نیز درک نمی کرد. حتی دیگر تعریف درستی ازحرکت در ذهن نداشت. باز آرزوی دیگری از ذهنش گذشت ، کاش می توانست با تمام وجود حرکت را احساس کند. نگاهی گذرا به آسمان کرد ، در همان لحظه ستاره ای دنباله دار سینه ی آسمان را شکافت واز مقابل دیدگان پسرک گذشت. تبش قلبش شدت گرفت ، نگاهش را بار دیگر به سمت خودروهایی گرداندکه به سمت او می آمدند و از مقابلش عبور میکردند ، تپش قلبش هنوز تند و قوی بود. سرش را پایین انداخت و پاهایش را دید. با آنکه احساسشان نمی کرد تقریبا مطمئن بود که وجود دارند. بار دیگر به آسمان نگاه کرد ، این بار ماه را دید ، سفید و روشن. سفید بود اما زیبا نبود. ستارگان سو سو می زدند و هر کدام گویی برای اولین بار به چشم پسر می آمدند. لبهایش لرزیدند. نگاهش را روانه ی مردم کرد ، نگاهی که با تمام نگاه های زندگی اش تفاوت داشت ، نگاهی که دیگر نافذ نبود ، نگاهی که عجیب بود ، نگاهی که دستهایش را می لرزاند. نگاهی که از پس حلقه ی اشک ، موج دار شده بود. تک تک چهره ها را از نظر می گذراند. سرش را یک دور چرخاند ، میخواست همه چیز را ببیند.عجیب بود اما احساس کرد که واقعا همه چیز را دیده است. بار دیگر نگاهش را به خیابان دوخت. برای اولین بار وزش باد را روی پوستش احساس کرد ، حس عجیبی بود. خودرویی با سرعت به او نزدیک می شد. هر چه توان داشت در پاهایش جمع کرد. نگاهی ملتمسانه به پاهایش انداخت گویی به آنها شک داشت. پرید ، پرید تا پرواز کند. پرید تا به ابدیت برسد ، پرید تا به ماورا برسد ، پرید تا شاید بار دیگر معنی زندگی را احساس کند , پرید…

صدایی ممتد شنید. گوشهایش صدای ممتد را تشخیص دادند. صدای بوق خودرو بود.

نور خودرو چشمانش را مجبور به تسلیم کرد. آنها را بست. لحظه ای بعد حرکت را با تمام وجود احساس کرد. تمام وجودش سرعت را درک کرده بود. او دیگر نبود. دیگر همه جا تاریک نبود…

Advertisements