هوا سرد است نه دلمان !

بدست علیوحید

من خوب می دونم یلدا نیست . خوب این متن مونده بود تو دفترم.حیف بود خداییش!
پریشب یلدا بود . یلدا شبی است که با ایرانی گره خورده . یلدا شبی است که تمام شکوه زمستان را به سخره می گیرد . یلدا همان شبی است که سرمای نا جوانمرد را یارای مقابله با آن نیست . یلدا همان شبی است که دوستش داریم ,چون طبیعی نیست . یلدا همان چیزی است که همه ما به آن نیاز داریم . یلدا آن چیزی است که همیشه دوستش داریم . ما یلدارا دوست داریم آن هم نه به یک دلیل که به چندین دلیل .
یلدا یک شب ایرانی است ما هم خدای ناکرده ایرانی هستیم . اگر ایرانی بودنمان را دوست داریم باید یلدا را هم دوست داشته باشیم . در این وانفسا که از در و دیوار بر سر ایرانی می ریزد و همه چیزش را به سخره می گیرند , در روزگاری که رفقایمان در آن سوی آبها کمر همت بسته اند به کوبیدنمان , انگار برای همه یمان مهم شده که ایرانی هستیم . همیشه همه تاریخ نگاران اعتراف کرده اند که ایرانی جماعت مردمانی عجیبند . در طول تاریخ هر وقت خواستند نابودمان کنند هر وقت خواستند کوس رسواییمان را بنوازند , هر وقت تاریخمان را لگدمال کرده اند , به یکباره رگ غیرتمان به جوش آمده . ماهمان مردمانی هستیم که اگر به حال خود واگذارده شویم شاید هیچ تلاشی نکنیم . اما کافی است ذره ای به ما فشاروارد کنند , آن وقت است که همه تازه یادمان می آید که مام میهنی هست و ایرانی هست و ما هم ایرانی هستیم . حال بعد از مدتی آرامش و تعامل , طوفان تقابلاتی است که فی ما بین این مرز پر گهر و دوستان آن ور آبی به راه افتاده . آن از 300 دلاوری که روانه ی مرزهایمان کردند , از سوی دیگرpersepolis که در آن روسری بر باد می دهند (دقت کنید که باید به صورت پغسپولیس بخوانید) و خلیجی که دفعتا نامش عربی شد .
در این احوالات استکه خون همه یمهن به جوش می آید و بعد از سالها خواب خرگوشی ککمان می گزد که بنده خدا , کم کم داریم اسم خاکی که رویش ایستاده ایم را فراموش می کنیم .
در این هنگام چنگ می زنیم به هرچیز که نامش ربطی به این مرز و بوم داشته باشد . تازه یادمان می آید که مولوی اشعارش را به زبان چون شکر پارسی سروده است و اعتراض می کنیم چرا ترک ها که فقط پیکر این شاعر در خاکشان خسبیده است , آنقدر تبلیغ می کنند و دلار خرج می کنند که این شاعر شیرین سخن را به جهانیان بشناسانند . تازه دلمان رضا می دهد که بیاییم نگاهی به نقوش هخامنشی بیاندازیم . جدیدا به قدری یاد دوران هخامنشیان و مرحوم کوروش کبیر و داریوش می افتیم که هر جا نگاه می کنی اثری از آن دوران می بینی . هر سو که سر می گردانی , سربازی هخامنشی نیزه و سپر به دست ایستاده . به قدری ناگهان تاریخ دوست می شویم که نام بانکهایمان را پارسیان و پاسارگاد می گذاریم . (البته بگذریم از خود بنای پاسارگاد که گروهی مدعیند در خطر است . مهم فقط اسم است! چه کسی برای در خطر بودن مقبره کوروش تب می کند؟؟) بعد از سالها غارت آثار باستانی و سرمایه های کهن ملی هم اکنون است که فریادمان به آسمان هفتم می رسد که «ایها الناس چرا به حراج می گذارید سر سرباز هخامنشی را » و چنان «واتاریخا» می گوییم که هر که نداند , گمان می برد که در تمام این سالها , تنها دغدغیمان تاریخ و سر سرباز هخامنشی بوده است . در این دوران است که سریال «چهل سرباز» می سازیم (که اگر نمی ساختیم بهتر بود) در این دوران است که جابرابن حیان و شهریار و دکتر قریب را از میان خاطرات و خطرات بیرون می کشیم و جلوی دوربین می بریم . وای که این کشور در هر دوران چه چیزها که نمی بیند !
ما که بدمان نمی آید کمی هم کک ملیت و تاریخ تنمان بگزد . اما ای کاش این گزش همیشگی بود .
در همین حیص و بیص است که تمام رسومی که می رفتند تا کم کم فقط نامی در کنج خاطرات پیرمردان و پیرزنان باشند دوباره جان می گیرند . همیشه معتقد بودم که ایرانی جماعت اگر در تنگنا باشد بهتر است! نمونه اش همین وضیعت تاریخی و ملی که تا فشار تازه ای وارد شو ,د سفت چسبیدیم رسوممان را و همه را از نو رنگ می زنیم . خدا را چه دیدی! شاید گشتند و تمام اعیاد و جشنهای باستانی را باز گرداندند . شاید بار دیگر مهرگان را جشن گرفتیم . شاید بار دیگر چهارشنبه سوری چیزی جز ترکاندن شهر شود .
اینطوری می شود که یلدا برایمان مهم می شود . اینگونه است که بعد از سالها یلدا , داشتن امسال صدا و سیما به هر طریقی شیپوری فراهم می کند و جار می زند : یلدا آمد! هر شبکه را که تماشا می کردی گروهی گرد آمده بودند و از یلدا و تاریخ آن و رسوم مختلف آن در ولایات مختلف گپ می زدند . از طرفی خوشحال می شوم که می بینم این اندازه رسوم کهن جدی گرفته می شوند و از طرفی پوز خندی بر لبم می نشیند که چه خنده دار می شود وقتی به یکباره کاری را با شتاب آغاز کنند . اما از هر چیزی که بگذریم , اگر میبینید یلدا را دوست داریم , شاید به همین دلیل است که به رگ غیرتمان بر خورئه . شاید هم دلایل ریز و درشت باشند . شاید این هم خوب است . شاید هم باید همچنان پوزخند زد!
چه مرگمان می شد اگر این رگ غیرتمان همیشه بیرون زدگیش را حفظ می کرد؟!
این همه من جار می زنم که هوا بسی سرد است . خوب فقط من نیستم که می داند هوه سرد است! هر کس که صابون زندگی جدید به تنش کف کرده باشد سرمای کف صابون را با جانش احساس کرده . اما مرحبا به این آبا و اجدادمان که خوب ملتفت شده بودن(حالا یا ملتفت یا ملتفط یا ملطفت!!) روزگاری خواهد آمد که نوادگان بخت برگشته اشان به این مصیبت گرفتار آیند . کدام مصیبت؟ همین مصیبت که دو کلمه حرف حساب نگوییم و نشنویم , همین مصیبت که راه ارتباطمان با دیگران بشودsms واز ندیدن روی چون ماه (!) اقوام خمی به ابرو نیاوریم , همین مصیبت که هنوز به جمع عادت نداریم (شاید هم جمع به ما عادت ندارد) همین مصیبت که نمی توانیم حرف دلمان را بزنیم ,همین مصیبت که ملاحظات بی جایی در زندگی داریم که نه تنها خودمان را معذب می کند , بلکه موجب سوتفاهم هایی گاها خطرناک هم می شود , همین مصیبت که ارتباط کتبی برایمان آسان تر است تا ارتباط شفاهی ,همین مصیبت که تنها شده ایم همین مصیبت که همه بهتر از من مصادیقش را می شناسند .
خلاصه اینکه , مرحبا به نیاکان درریز خویش می گفتیم که رسوماتی از خود به میراث گذاردند که امروزه بیشتر از دوران خودشان به کار می آید . اگر آن روزگار یلدا ویژگی اش هندوانه و آجیل شیرینش بود , در روزگار ما ویژگی اش دور هم جمع شدن آن است . هندوانه و میوه که همیشه هست (البته طبق افاضات بنده در متن قبل در مورد فقر , به گمانم همچین هم همیشه نباشد) مشکل امروز ما گرداگرد هم نشستن و گل گفتن گل شنفتن است . دردی که می شود با یک یلدای ساده آن را تشکیل داد . اگر یلدا ساده تر باشد , قدرت مسکن بیشتر است . و باز هم آفرین بر نیاکتن پارسی ما…
ما یلدا را دوست داریم چون احساس کمبود می کنیم . چون همه ما دلمان لک زده برای قصه هایی که مادر بزرگ وقتی سرمان روی زانویش بود برایمان تعریف می کرد . همان قصه هایی که می شنیدیم و چنان محو تماشای لبهای قصه گویشان می شدیم که دیگر هیچ چیز نمی توانست ما را از دنیای خیالات قصه گو بیرون بیاورد . همان قصه هایی که لذت شنیدنشان از صد بار دیدنshrek بیشتر بود . (البته هم shrek1همshrek2 هم shrek3) به هر حال کودکیست و زیبا دیدن زندگی!
شاید اگر یلدا را دوست داریم به این دلیل است که یلدا به معنی فرصت دوباره ای است برای شنیدن قصه های مادر بزرگ و حکایات پدر بزرگ , حسین کرد شبستری و لیلی و مجنون و بوستان و گلستان و قصص قرآنی و مثنوی و الی آخر . اینهاست که شب یلدا را برایمان دوست داشتنی می کند . اینهاست که حس غریب و دور افتاده را از ژرفای کودکیمان بیرون می کشد تا بار دیگر لذایذ بهترین سالهای زندگی را زیر دندان مزه کنیم .
ما یلدا را دوست داریم چون که دلمان لک زده برای شنیدن و شنیده شدن . یلدا را دوست داریم چون دیگر کم پیش می آید که عمو و عمه و خاله و دایی و مادربزرگ و پدربزرگ و عموزادهه ها و عمه زاده ها و خاله و دایی زاده ها را یکجا با هم ببینیم . چون دیگر کم پیش می آید گرم بشویم . آخ که دلم لک زده برا حرم (شایدم هرم!) نفسهای اهل فامیل که گرمت می کند تا از سر مستی آن گرما لحظاتی را در عرش سیر کنی . دیگر کجایند آن محافل گرم تر از کوره آهنگران ؟!
ما یلدا را دوست داریم چون یلدا هست و کرسی اش : زیر کرسی خوابیدن زیر کرسی پاها را دراز کردن و لمس حرارت منقل زغالی , همان گرمایی که زندگیمان کم دارد . آن منقل فسقلی گرمایی به زندگیمان می داد که شوفاژخانه ی عظیمی که امروز علم کرده ایم توان ثانیه ای برابری با آن را ندارد .اگر من امروز می نالم از سرمای ناجوانمرد نه به این خاطر است که دیوانه ام , یا آواره ام . خدا را شکر آسمان جل هم نیستم که سرمای کارتن خوابی امانم را بریده باشد . اتفاقا همین الان دمر شده ام روی کاغذ و رادیاتور چدنی در کنارم گرما سازی می کند . اما زندگی ما گرمای کرسی و منقل می خواهد (لطفا سوء تعبیر نشودها! این منقل کاربرد دخانی ندارد!!) خلاصه ما دلمان لک زده برای کرسی , که شب یلدا تجسم کرسی است برای ما کرسی ندیده ها!
ما یلدا را دوست داریم چون هندوانه دوست داریم . شخصی نوشته بود هندوانه میوه ی جمعی است باید در جمع خوردش . راست می گفت . (شایدم راست نوشته بود ) هندوانه مثل نوشابه خانواده نیست که چون بزرگ است نمی توان آن را یک نفره سر کشید(چه بسا دوستان یک نفس سر می کشند)
نه! بحث فیزیکی نیست , روانی است . یک دفعه تنها بنشینید و هندوانه بخورید . هر چند هم که شیرین و لذیذ باشد , باز هم نمی چسبد . مزه هندوانه خوردن به با هم خوردن آن است . کیفش به این است که شتری قاچ کنیم و هر یک قاچی به دست بگیریم و هندوانه را به نیش بکشیم . بعد هم همنوا و هماهنگ دانه هایش را گلاب به رویتان تف کنیم بیرون . (شاید هم کنید) این هندوانه مزه می دهد . (حاتا تازم نیست تا این حد بدوی خورده شود) چون در میانه ی خوردن لبخند می آید و در میان لبخند خنده ای و گاها لا به لای خنده ها قهقهه ای!
از شیرینی هندوانه زمانی می توان لذت برد که از شیرینیش با بغل دستی صحبت کنی . زمانی هندوانه شیرین است که محفل شیرین باشد . اگر یلدا را سمبلی باشد بی شک سر آمد سمبلهایش همین هندوانه است که داستانش را گفتیم . پس وقتی می گوییم یلدا را دوست داریم چون هندوانه را دوست داریم , چرند نیست کلی حرف است در پس این جمله!
گفتیم ما یلدا را دوست داریم چون طبیعی نیست . همه ما خسته ایم از تکرار . خسته ایم از مکررات . ما خسته ایم از شابلون زدن یک قالب روی تمام روزها . پس وقتی فرصتی , بهانه ای یا دلیل عاقلانه ای به دست آوردیم که تمام این روتین ها را برای ساعتی بشکنیم , از آن دستاویز لذت می بریم . و چه بهانه ای زیبا تر و مطلوب تر از یلدا؟! بهانه ای که نه تنها خرق عادت می کند , بلکه روح خسته مان را هم تازه می کند . بهانه ای که جان می دهد به بی جانیمان و بهانه ای که رنگ می زند به بی رنگیمان . بهانه ای که کافی است برای سر کردن یک زمستان سرد . بهانه ای که سال خورده تر از مادر بزرگ هاست و شیرین تر از عسلها …
اما! ما یلدا را دوست داریم چون خودمان را دوست داریم . ما یلدا را دوست داریم چون آدم را دوست داریم . ما یلدا را دوست داریم چون حوا را دوست داریم . ما یلدا را دوست داریم چون انسان را دوست داریم .  ما یلدا را دوست داریم چون لبخند را دوست داریم . ما یلدا را دوست داریم چون زمستان را دوست داریم . ما یلدا را دوست داریم چون تابستان را دوست داریم . ما یلدا را دوست داریم چون
یلدا را دوست داریم…
Advertisements