هوا سرد و دلم آشوب

بدست علیوحید

 پالتو را به تن می کنم و از در بیرون می زنم . به گمانم شب از نیمه گذشته . شاید ساعت یک بعد از نیمه شب باشد . به نرمی و آهستگی , بدون کوچکترین صدایی از پله ها پایین می آیم . در را باز می کنم و هجوم سرمای شبهای آخر بهمن را روی صورتم احساس می کنم .

قدم به بیرون حریم خانه می گذارم . سرد است . شالم را دور گردنم محکم می کنم و دکمه های پالتو را می بندم .
دستهایم را در جیبهای پالتومی چپانم . نگاهی به دو سویم می اندازم . تمایلی درونی مرا به سمت خیابان اصلی می کشد . با گامهایی آرام و نرم به راه می افتم . هر چه آرامتر بهتر . می خواهم شهر را با دور آهسته ببینم . می خواهم شهر را خفته و در تاریکی ببینم .
امشب هم هوا بس ناجوانمردانه سرد است . تاریک هم هست . سکوت سنگینی هم بر همه جا حاکم . این وضع همان چیزیست که مرا به بیرون از اتاقم دعوت می کرد . گاهی وقت ها همان سرمای لعنتی گره گشا می شود . گاهی سکوت کسالت آور , حیاتی است برایم . گاهی تاریکی برایم خواستنی می شود .
 ذهنم پر است از خلاء . پر است از حفره هایی که به تپش افتاده اند . به درون می کشند افکارم را تا مگر پر شوند . اما افکارم در همند . عقل و احساسم در هم گوریده اند و چنان به هم آمیخته اند که به سان فرشی بافته از تار عقل و پود احساس اند .
همچنان که آرام و نا مرئی در میان سرما و سکوت شهر گام بر می دارم ,عمیق نفس می کشم , مگر با سرمای بیرون تسکین دهم غلیان درون را . شاید اندکی از التهاب حفره های ذهنم بکاهم .
صدای سرما و سوزتاریکی و تیرگی سکوت , آرامم می کند . نسیم ملایمی سکوتم را می شکند و هوهوکنان از کنارم می گذرد . ذهنم می سوزد . احساسم درد دارد . نسیم سکوت را شکست و در پی آن بند تاریکی را پاره کرد . ابر پاره ها را کنار زد و ماه را رخصت ظهور داد . مهتاب تاریکی شهر را می بلعد و هیاهوی نورانی اش را در شهر می پراکند . نگاهش می کنم . شادمانه لبخندی تحویلم می دهد . مهتاب هم نشد یک بار مطابق احوالاتم باشد .
وقتی از خوشحالی روی پایم بند نمی شوم , مهتاب چنان غمگین نگاهم می کند که بند دلم پاره می شود از دیدنش و حال که سردرگم و دردمند , ملتمسانه نگاهش کرده ام تا مگر راهی نشانم دهد ، مستانه لبخند می زند . شادمانیش انتهای پود احساسم را می نوازد اما دریق(دریغ) که تار عقل چنان در میان پود احساس تنیده که مجال جنبشی آزاد را از او گرفته است .
دست از جیب بیرون می آورم , هدفون به گوش می گذارم . از مهتاب ناامید شدم . شاید موسیقی رهایم کند از این همه اوهام گوناگون . می خواند :


take me to the magic of the moment on a glory night , where the children of tomorrow share their dreams , with you and me
صدایش سرد است . خودش هم امیدی به آنچه می خواند ندارد . همچنان در گوشم نجوا می کند که نور گرمی از آن سوی خیابان نظرم را جلب می کند . پیرمردی آتشی به راه انداخته و با اندک بضاعت خویش به جنگ سرما رفته . به عکس منی که خود را به دستان سرما سپره ام که هر آنچه میلش کشید بر سرم بیاورد . تمایلی غریب مرا به سویش می کشد . دستانش را بر سر آتش سقف کرده و به انگشتانش که نور آتش از میانشان به هزار زحمت عبور می کند خیره شده بود . پنج قدم با او فاصله داشتم . بدون آنکه سرش را بالا بیاورد ندا زد که : «شب سردیه ! نه؟»
سر جایم میخکوب شدم. دهانم خشک شده بود . سرش را بالا می آورد و نگاهم می کند . چشمان نافذی دارد . طوری نگاهم می کرد که انگار قصد خواندن افکارم را دارد . پوزخندی تحویلم می دهد و همچنان چشمان نافذش را به چشمانم دوخته . عاقبت من من کنان پاسخش می دهم : «ام…آره سرده! یه ذرم زیادی سرده…»
-«دیگه کم و زیادش مهم نی ، مهم اینه که سرده. همینو می خواستی دیگه؟»
هنوز نگاهش را به من دوخته. از ترس اینکه مبادا حرکت نابه جایی از من سر بزند جم نخوردم . چه می دانست ؟ چه می خواست ؟ پس از مدت ها افکار درهم و پیچیده ام هدفی خاص یافته بودند . همه در تکاپوی درک نگاه پیرمرد بودند . سوزش ذهنم امانم را بریده بود .
_»من؟ من چه می خواستم؟»
_»همین دیگه ! سرما رو , کسی که این وقت شب با این سر و وضع از خونه بیرون زده نمی تونه منظور دیگه ای داشته باشه.»
_»ا آها خوب …»
نفس راحتی کشیدم . برای لحظه ای فکر کرده بودم که او افکارم را می خواند و ذهنم را می بیند . خیالم راحت شد . فقط یک حدس ساده ! و ادامه دادم _»شاید , شایدم فراری باشم؟» و سعی کردم لبخند شیطنت آمیزی تحویلش دهم . از نگاهش پیدا بود که تصنع لبخندم را به وضوح احساس کرده . هم از او می ترسیدم , هم دوستش داشتم . غریب بود چهره اش . چشمان خرمایی نافذ تر از سوزن ریش سپید گره دار و در هم و نقره فام , کلاهی پشمین به سر داشت و لبخند کجی بر دو لب ترک خورده اش نقش بسته بود . شعله آتش , چروک پیشانی اش را برجسته تر می کرد . کت پشمی قهوه ای چهار خانه ای به تن داشت که به سان خودش مستهلک شده بود .
سرش را پایین انداخت و سنگینی نگاهش را از رویم برداشت . به آرامی گفت «خوب دیگه هر چی سرما خوردی بسته , بیا یشین یکم گرم بشی , الان گرما لازمته» و با دست حلبی زنگ زده را پیش کشید . با اکراه پیش رفتم . نمی خواستم گرم شوم . سرما داشت کم کم تسکینم می داد . گرما و هرم آتش دوباره به هم می ریختم . جرئت سرپیچی هم نداشتم . صدای پیرمرد به قدر کافی صلابت داشت که راضیم کند به پیش رفتن . به سمت حلبی که سمت راستش گذاشته بود رفتم و به آرامی رویش نشستم . سرد بود . سرد سرد . سرمای حلبی و گرمای آتش تضاد جذابی ایجاد می کرد . دستان پیرمرد هنوز بر سر آتش نوازش می کرد . «دستتو بیار جلو» نگاهش کردم که نگاه کرده بود . سگرمه هایش در هم بود . حقا ابروان پر پشتی داشت . این بار دیگر آن لبخند را به همراه نداشت . هنوز احساس می کردم افکارم را می خواند .
دستانم را جلو نبردم . وقتی از جلو بردن دستانم نا امید شد , نگاهش را از رویم برداشت . با لحنی اثیری شروع به صحبت کرد : «چی از جون خودت می خوای ؟» «من …» خواستم باز پاسخی سر بالا تحویلش دهم . اما نتوانستم «من چیزی از جون خودم نمی خوام . من فقط گیجم، من درگیرم، من گرفتارم » بار دیگر لبخندی زد . زیر چشمی نگاهم کرد «کی گرفتار نیست؟ همه گرفتارن . اما تو گرفتار خودتی . همیشه وقتی دو نفر در گیر می شن , یک نفر سوم باید بینشون باشه . الانم به گمونم بین تو و خودت من بتونم داوری کنم . نه؟»
اول منظورش را نفهمیدم , اما کمی که مکث کردم همه چیز برایم روشن شد . او واقعا افکارم را خوانده بود؟
ادامه داد»خوب! تعریف کن!» دلم را به دریا زدم و گفتم «من با خودم در گیرم یعنی عقلم با احساسم . من هیچ وقت نمی دونم چرا اون چیزایی که عقلانی به نظرم می رسه رو دوست ندارم یا چرا اون چیزایی که دوسشون دارم عقلانی نیستن. من همیشه تو شک زندگی کردم و می کنم . هیچ وقت برای خودم تصمیم نگرفتم همیشه گذاشتم برام تصمیم بگیرن , من عاقل به من عاشق پوزخند می زنه و من عاشق به حال من عاقل گریه می کنه . من هنوز نمی فهمم عقل یا عشق , دل یا سر؟ فکر نمی کنم کسی هم بدونه , اما …»
 ادامه داره… فقط کمکم کنین!
Advertisements