یاد باد…

بدست علیوحید

داشتم کاغذها و دفترهای قدیمی رو جابجا می کردم که به یه سررسید قشنگ برخوردم. وقتی یکم ورق زدم دیدم توی سه تاریخش یه چیزایی نوشته 

  ————————————————————————————————-

یکشنبه 31تیر1386   

و امشب آسمان اندکی گریست.
گریست به حال من و امثال من که می دانند و چشم می پوشند.
گریست به حال من و امثال من که می دانند ولی ایمان ندارند.
گریست به حال من و امثال من که می دانند و عبور می کنند.
گریست و …
گریست و من گریستم…
از درون گریستم…
گریستم تا با قطرات اشک زنگار بروبم از این قلب
تو هم بگری!
به حال من بگری و به حال خودت.
گریستم تا از این سفال بد شکل گلی سازم برای سفالینه ی بعد تو هم بیا و سفالگری کن!

 ————————————————————————————————–

دوشنبه 1مرداد1386

اما امروز آسمان زودتر بارید، تا مرا یاد آرد که دیرینه سفال زنگارالود هنوز می پاید و برای گل شدن پس اشک می طلبد.
کاش می شد این زنگارها را پاک کرد و به همان سفالینه ی دیرینه قناعت.
افسوس که هم الان هم تردید دارم:
آیا شکستن و گل کردن و از نو ساختن باید و شاید؟
یا همان زنگار پالودن و جلا دادن کفایت؟
دستانم بد می نویسند، خم و شکسته و خجول، ناخوانا و شرم آور.
اگر هنگام نوشتن قلم خوب به دست گیری و قلم را خوب به دست گیری، قلم خوب می نگارد. کمی محکمتر باید گرفت.
آن دیرین سفالینه هم همینطور است.
سنگ رایگان و گنجشک رایگان،ایدر به زنگارزدایی و جلادادن قناعت می کنم تا شاید کارگر افتد.

 —————————————————————————————————

سه شنبه 2مرداد1386

و آسمان هر روز می گرید.
گویی او بیش از من برای من دل می سوزاند.
قول دادم که دیگر نگذارم اشک بریزد. حداقل برای من اشک اندوه نریزد. حداقل…
و چقدر ما آدمها سنگدل شده ایم، و چقدر دلهایمان کور و کر. واقعا این است انسان متمدن؟!
من که بیزارم از این مدنیت مدرن.
بیزارم از آنچه نمی گذارد راحت بنویسم، زیبا بنویسم و بی تکلف خودم باشم.
افسوس که من دارم خودم بودن را فراموش می کنم…
 

در مورد فعل «بگری» الان مطمئن نیستم..

Advertisements