آلزایمر

بدست علیوحید

تو خیابون بیخیال و سرخوش واسه خودم قدم می زدم و هدفون mp3 player رو هم توی جفت گوشام چپونده بودم. تو خیالات خودم سیر می کردم که یه نفر زد روی شونه ام. هدفون رو از گوشم درآوردم و یه نگاه یه نگاه به پشت سرم انداختم.

دیدم یه پیرمرد لاغر و شکننده دستش رو گذاشته روی شونه ام و با قیافه ای سر در گم داره نگاهم می کنه. گفتم «جانم؟»

 پیرمرد که انگار حرفش یادش رفته بود چند لحظه مکث کرد٫ بعد پرسید»ببینم ٫ تو منو نمی شناسی؟؟»

جا خوردم. آهسته و کشدار گفتم «نه پدرجان!»

سگرمه هاش رو برد تو هم و به راه افتاد.

هنوز منگ بودم و با نگاهم پیرمرد رو دنبال می کردم که داشت تلو تلو خوران می رفت طرف یکی دیگه. از اونم همون سؤال رو پرسید «آقا جون٫ منو میشناسی؟؟»

خلاصه یه ده دقیقه رفت و از همه پرسید. بعضی ها اصلا براشون مهم نبود که پیرمرد چی میگه. اما آخر سر چهار نفر وایستاده بودیم. با هزار بد بختی و جیغ و داد و نال و نفرین جیباشو گشتیم و آدرس و شماره تلفنشو پیدا کردیم. 

بماند!

اما خودمونیم این آلزایمرم بد چیزی نیستا….!

(هوا سرد و دلم آشوب و یادم نرفته ولی الان وقتشو ندارم.) 

 

Advertisements