باعث و بانیِ اینجا بودن

بدست علیوحید

مردم دورش جمع شده بودند. زیر چشمهایشان گود افتاده بود. انگار که دو روزی نخوابیده باشند. یا مثلاً سرمایی چیزی خورده باشند، که رمقشان را گرفته باشد. گذشته از این گودی، خود چشمها کاسه ی خون بود. کارد می زدی خونشان در نمی آمد. انگار که باعث و بانیِ اینجا بودنشان را پیدا کرده باشند.  هر کدامشان چیزی می گفت. هر کدام یک جور نگاهش می کرد. دلشان می خواست تکه تکه اش کنند. هر چه در این چند روز بر آنها گذشته بود از پیش چشمشان می گذشت. دیگر بسشان بود.

هیچ کس آنجا نبود. او تنهای تنها مانده بود.
باران آرام آرام بارشش را آغاز می کرد.

Advertisements