قاعده ی کهولت

بدست علیوحید

از یک روزِ شلوغ که راه خانه پیش می گیری، وقتی سرخوشی از قهقهه های یک ساعت پیشت و باد کرده ای از خوشیِ روزت، وقتی از کنارِ پارکَکِ سر آن خیابان ارمنی نشین می گذری، وقتی نگاه می کنی نیمکتهای گنجیده کنار هم را تا چهره ی نشستگانشان را ور انداز کنی، پیرمردها و پیرزنها توی چشم می زنند. چشم چشم می کنی مگر چهره ی دیگری پیدا کنی و به آن چشم بدوزی اما نمی شود. چاره ای نیست. در چهره هاشان که دقیق می شوی در چشمهایت دقیق می شوند. چشمهاشان را که می گردی هیچ چیز نمی بینی جز بهت، نگرانی و ناله. چهره را با چهره عوض می کنی مگر لبخندی چیزی پیدا کنی. پشتت انگار که آب سرد رویت ریخته باشند تیر می کشد. در هم می روی. سری تکان می دهی و باز تلاش می کنی به خودت بقبولانی که این چرخ لعنتیِ روزگار تو یکی را از این قاعده ی کهولت مستثنی می کند. دوباره باور می کنی که همیشه باد خواهی کرد از سرمستی. راهت را می گیری و می روی.

Advertisements