آن جا که دختر شخم می زد

بدست علیوحید

پنجره از سر شب باز مانده بود. پرده تکان می خورد. انگار باد می وزید. در آن تاریکی، پرده به چشم نمی آمد.
دستهایش هنوز روی شانه های دختر بود. هر دو لبه ی تخت نشسته بودند. دخترک انگار که چیزی لای ملحفه ی در هم تخت پسر پیدا کرده باشد، سرش پایین بود و با انگشتهایش تخت را شخم می زد. پسر نگاهش روی پلک های دختر جا مانده بود. یکی از دستها را از شانه ی دختر کند. انگشت اشاره را زیر چانه ی دختر گذاشت و صورتش را بالا آورد. همان طور که همیشه دوست داشت. لبهایش تکان می خوردند. صدایی بیرون نیامد. دختر اما همه چیز را دید روی لبهای پسر. پسر لبها را روی پیشانی دختر کاشت. انگار کارش تمام شده باشد ، دختر را رها کرد. نگاهش را از او برید. دختر ایستاد. منتظر چیزی بود. چیزی نشد. رفت. در بسته شد.
پسر تنش را رها کرد روی آشفته بازارِ تخت. همان جا که دختر شخم می زد.
اتاق تاریک تر شده بود. پسر داشت سیگاری می گیراند.

Advertisements