پنجره های راست راستی

بدست علیوحید

دلم می خواهد یک گوشه ای بنشینم. این اتاق هم از چهار گوشه‌اش یکیش مانده خالی. آن هم یک گوشه‌ی دنج. کنار پنجره، کنار میز، از آن گوشه ها که می روی توش و بعدش انگار دیگر نیستی در زندگیِ باقی آدم‌ها. پنجره‌اش از آن بی خود‌هاست. از این ها که در هم هست برای تراس. کنارش هم که می شینی چیزی نمی بینی زیر پایت. نرده‌ی آجریِ تراس است که می زند توی چشم. لبه ای هم ندارد که لنگها را تاب بدی.  پشتم را می زنم به دیوار، زانوی غم می گیرم به بغل.   همیشه دلم از این پنجره های راست راستی می‌خواست. از این ها که «ماتیلدا«وار بنشینم لبه‌اش و منظره ای چیزی ببینم از شهر. که مثلاً آن دور دور ها خیال کنم می بینم آن آقاهه دمپایی پایش کرده لخ لخ کنان راه می رود. نه اینکه ببینمش ها. خیال است دیگر. مثلاً تراسی باشد و آن آقاهه دمپایی پا کرده نکرده بدود وسط تراس، وسط خیالمان حالا گیریم که بادی تیفونی چیزی است. آقاهه که شکم پانزده شانزده ساله ای دارد با فرزی خنده داری دست می اندازد به ملحفه ای چیزی. خنده ام می گیرد ازش. گوش تیز می کنم که میان باد و باران صدای زنانه‌ای که می آید از تو خانه‌شان را بشنوم. عزیزمی و زود جمعش کنی می رسد به گوشم. صدایش یاد «هانی» گفتن های «مارج» می اندازدم. این آقاهه هم گیریم خود «هومر» یکم دیگر بمانم «بارت» هم پیدایش می شود انگاری. از این خزعبلات گل از گل خودم می شکفد. اصلاً یادم می رود برای چی دلم می خواست یک گوشه ای بنشینم. جمع می کنم بساط غمباد را و می روم.

پ.ن. ماتیلدای لئون منظور بود

Advertisements