تحدّي

بدست علیوحید

دست مي بره به دسته‌ي چتري که آويزون کرده به بندِ کيفش. بينِ راه دستش پشيمون مي شه. مسيرِ رفته رو بر مي گرده. سرشُ بالا مي کنه. جوري به آسمون نگاه مي‌ندازه که انگار تهِ دلش بگه ببار ببينم چند مرده حلّاجي. بعد پوزخندي مي زنه و سرشُ مي‌ندازه پايين. سرشُ چپ و راست مي کنه. راهشُ پي مي گيره.
آسمون مي باره و مي باره.
دستش بي سر و صدا مي‌ره سمتِ چتر. بازش مي کنه بالاي سرش.

Advertisements