حسرتِ بیخِ خِر گیرِ گفتن

بدست علیوحید

دلم گرفته ، نمی دانم چی را و چرا ؛ اما گرفته ، بد جور هم گرفته. تمام بدنم خستگی مانده تویش. اصلاً نمی گذارند برود این خستگی، این کوفتگی، این درد های ریز ریز که گاه گاه مورمور می شوند و ندیده، این حسِّ خفگی آخر یک روز خفه مان می کند. یعنی همه ی همه مان را. نه فقط من. که بس است به خدا در های بسته برای ما. بس نیست؟ به جانِ تک تکمان بس است. بس است حسرتِ خواندن. بس است حسرتِ دیدن. بس است ای حسرتِ بیخِ خِر گیرِ گفتن. به ذاتمان قسم بس است حقیر بودن. بس است مقایسه شدن و در مقایسه بازنده شدن. تا کدام روز ، دقیقاً کدام روز باید صبر کرد. کدام روز است که وقتی برسد ما هم مثل تمامِ بیست، بیست یک ساله های آدم حساب شده ی دنیا می توانیم باشیم؟ همین قدر که فقط بگذارند وارد شویم به هر جا که می خواهیم چیزی بخوانیم درش ببینیم چیزی درش، ببینیم کسی را درش. همین قدر توقعِ من یکی از آدم حساب شدن کم است فعلاً.  کاش آن روز را در تقویم هایمان علامت می زدند که بدانیم تا کی باید اینجور خستگی بماند در تنهایمان. تا دیگر هیچ کداممان پستی نگذارد و بگوید درد مانده در تنم.

Advertisements