قریبه ی مچ بند سبز دار

بدست علیوحید

نشسته فیلم می بیند از روزهایی که گذشت بر مردمش. مشتهای گره کرده روزهای آن سال پنجاه و هفت یا دستان به هم کوبیده ی روزهای این سال هشتاد و هشت. الله اکبر های پشت بام. ملتِ خونین در خیابان. این تکرار تاریخ ززهرخندی است بر ما مردم.

شش یا هفت، چه فرق می کند. نیم سال است که آب خوش حرام شده.

فایل را با فایل عوض می کند. چه کردید گوشی به دست ها. چه ها گرفتید.

یادش می آید شبهایی را که حالش خوب بود، که حال مردمش خوب بود. که به هر قریبه ی مچ بند سبز داری که لبخند می زدی ، لبخندت می زد. دوستشان داشته یک باره.

می رسد به ترانه. به موسیقیِ تشسته بر تصویر. نگاه می کند به مردمِ بیست و پنج خرداد. به خس ، به خاشاک. تصویر با دور آهسته می رود لا به لای آن مردم. درست همان جا که می رسد به آن دو انگشتِ سبزبسته که از هم زاویه گرفته اند، زیر پلکهایش داغ می شود. بینی اش می لرزد؛ سرخ می شود. چیزی در حلقش پایین می لغزد. پلک می زند. قطره را نیامده می بلعد که مبادا راهی بیابد به بیرون. تنهاست، اما نمی خواهد خودش هم قطره را جاری حس کند. نماهنگ را قطع می کند. می رود سراغ چیزی که پلکش را داغ نکند. سراغ همان طراحی اجزا و امتحانش لابد.

Advertisements