دیدن «روزی روزگاری آمریکا»

بدست علیوحید

امروز از اون روزا بود که از صبح به زور خودتُ کندی از تخت که مثلاً صُب بری دانشکده هنرها که یه دوستُ واسه کمک خواستن ببینی. سر راهتم بری تئاتر شهر آمار بگیری ببینی اوضای بلیط واسه شبِ آخرِ «آخرین پر سیمرغ» چطوره که جورش کنی بری ببینی. این وقتای بین اینارم درس بخونی خیر سرت. صُب رفتی تئاتر شهر، همچینمم صُب نبود ، ده شده بود. خُب خبری نبود هنوز. باید طرفای یک ، دو بر می گشتی واسه صف. که چهار دیگه خُب گیشه وا می شد. بعد سئانس شیش بود دیگه. کلی حال و دل خوش می خئاد ابن برو برگردا.  زنگ زدی به دوستت که هستی؟  که نبود. اون عصر می‌خواس بیاد دانشکده. همون لحظه‌ بود که گند زدی به روزت. نتونستی راهی پیدا کنی واسه بلیط. آخه ماشالله زرنگی. حال نداری واسه وایسادن تا دو. دانشگاهم حسش نست که بری درس بخونی. پس جمع می کنی می ری خونه. کلّن پشت پا رو می زنی به روز. می گی اقلن می خونم درسُ . اومدی خونه. ولی من که درسی ندیدم.

حالا یک و نیم بعد از نیمه شبه. دل شوره داره خفت می کنه. تازه قلبتم بد می زنه معلوم نیس چرا. از سر شب واسه همین حالِ گندت نتونستی چیزی بخونی. قبلشم نخوندی. به خودت اومدی دیدی الکی الکی سرِ هیچی تئاترم نرفتی. تنها کار قابل قبولت دیدن «روزی روزگاری آمریکا»س. اونم وقتش امروز نبود. حالا هنوز حالت بده. دلت یه چیزی می خواد. خودت می دونی چی. اما انقد خیال برت داشته که نمی تونی اعتراف کنی. یعنی روت نمی شه. ازت کم میاد. این موقع ها باید بشینی اساسی فکری به حال خودت بکنی پسر. تصمیمتُ باید بگیری که قرارِ دلِ لا مروّتتُ خفه کنی یا بری دوره بیوفتی چیزی که می خواد براش پیدا کنی.دیگه بسّه به خدا هرچی لگد زدی به هر روزت.

پ.ن. روزی روزگاری آمریکا رو واقعن دوس داشتم. به چهار ساعت ربع کمش می ارزید.

Advertisements