رسم محبت

بدست علیوحید

راستی دیشب – در ادامه‌ شب گندَم – خواب آقا رو دیدم. بعد آقا نشسته بود رو صندلی – از این صندلیا که تو مدرسه ها هست که معلم می تمرگه روش – داشت مثلن توضیح و توجبه می کرد برای من و یکی دو تا دیگه. یه جایی بود مثل پارک ، بغل شمشادا. شما بگیر اون ضلع پارک لاله که می شه خیابون کارگر. اصلن نزدیکیای دستشویی عمومیه هست ،‌ همونجا. بعد یه ردیف شمشاد این ورت باشه یه ردیف اون‌ور. این وسط‌‌َم که حضرت آقا به ما مثل یه معلم داره توضیح می ده مطلبُ. من که رسمن تو هپروت بودم اون لحظه. هی غریب نگاش می کردم. راستی ما بالا سرش وایساده بودیم. دقیقن سیستم همون مدرسه و معلم. من بدجور نگاهم گیج بود. آقام فکر می کرد من ملتفت نشدم بیشتر توضیح می داد. یه دفعه نگا کردم اون‌ور شمشادای سمت راستم دو تا دختر زل زده بودن به ما. از تعجبِ اینکه آقا این جا چی‌کار می‌کنه خشک شده بودن بنده‌خداها. من یه دفعه دیدم به من با افسوس نگا می کنن که خاک بر سرت کنن. سریع برگشتم سمت آقا به حالت مسخره بازی. تا به بغلیام نگا می کرد من صورتمُ کج و معوج می کردم که یعنی هر‌هر و اینا. که این دخترا یه وخ بد فکر نکنن. تو دلم هم بدجور می ترسیدم که نکنه آقا بفهمه دارم شکلک در میارم بگیره‌م بده بدبختم کنن. آخرم فکر کنم فهمید، چون یه نگاه نافذِ وحشتناک کرد بهم آخر سرش که ترسیدم. ولی به رسم محبت کاریم نداشت.

Advertisements