روزهای مچاله

بدست علیوحید

ماجرا خانه‌ی پرش بر می گردد به دو سه ماه پیش. اما حالا که به خاطرش می‌آورم خیلی دور تر به نظرم می‌آید. می‌دانی ، ما آدمها وقتی می‌خواهیم یک تکه از روزهایمان را فراموش کنیم مثل بقیه‌‌ی چیزها با خاطره برخورد می‌کنیم. یعنی دور می‌ریزیمش. دور ریختن هم که اسمش بد جور از احوال باطن خودش خبر می‌دهد. یعنی پرتش می‌کنی به دور‌ترها ، یعنی نیست و نابود که نمی‌شود. فقط دور ریختی‌اش. آن وقت اگر گاهی به ذهنت بیاید برایت کهنه است. بعید است از تو. فاصله گرفته در طی این دو ماه به قدر سه سال. حس می‌کنی حسِ آن لحظه را اما مثل خاطراتِ سه ساله. غمش ،شادیش، خشمش و حتی افسوس بعدش کهنه است. انگار وقتی دور می‌ریختی ، مچاله هم کردیش. بعد می‌آیی فکر کنی ببینی این دو ماه پیشت پس کجاست. چطور می‌خواهی پر کنی جایش را. انباشت خاطراتت در آن دورهاست اما این نزدیک‌ترها را کچل کردی. روزهای مچاله را دیگر نمی‌شود دست بگیری بخوانی با دل خوش. نمی‌توانی.

Advertisements