مدتی قهر

بدست علیوحید

این مِهر که بیاید پدرم چهل‌و‌هشت سالش تمام می‌شود. پدرِ خوبی‌است. به قولِ هم نسلانش کم و کسر برایمان نگذاشته. بیست و چهار- پنج سالی است که صبح به صبح از خانه راه می‌افتد به سمت شرکت. از این شرکت‌های بزرگ است که به جایی بند‌اند و  هزار قلم کار مختلف می‌کنند.
از کارمندِ دیپلمه شروع کرده، همان‌جا با مادرم آشنا شده، ازدواج کرده،‌حین خدمت تحصیل کرده ، لیسانسش را از همین دانشکده‌ی مدیریت خودمان گرفته و پس از هزار مدل کارِ مختلف امروز مدیری چیزی است در همان شرکت. از من بپرسید، زندگیش در آن شرکت شکل گرفته. ‌
از آن روز که من یادم است، پدرم سیر تغییراتی را طی کرده که آهنگش کند است اما دامنه‌ش زیاد بوده. شاید در نظر من زیاد است. به هر حال. نرم‌تر شده، در حد خودش دمکرات‌تر شده و هزار مدل تغییر از همین قبیل. در تمام زندگی‌اش دوست زیاد داشته از بس که آدمِ بجوشی‌است. اما طبق سنتِ خانواده‌ي یگانه این دوست‌ها معمولن زیاد نزدیک نیستند. دارد تعدادی‌‌ دوست صمیمی از دوران خدمت که هنوز دور هم جمع می‌شویم. اما خوب…
می‌گفنم. با مردم خوش‌برخورد است. دشمن نمی‌تراشد اما اهل کولی دادن هم نیست. حساب هر کس را کف دستش می‌گذاشته همیشه. در کارش هم خبره است، من که تحسینش می‌کنم. اما وارد زندگی شخصی‌اش، یعنی زندگی‌اش با خودم، مادرم و خواهرهایم که می‌شوم وضع فرق می‌کند.
پدر مقتدری است در کل. از این نظام‌های پدر سالار داریم. کل اینها را گفتم که برسم به این حرفم. حرفی که بیخ خرم را گرفته و می‌دانم که روزی می‌آید که رو در رویش این حرف را بگویم.
پدر من حرف‌هایش را می‌خورد. اگر چیزی ناراحتش کند، حرف نمی‌زند. حرف را درسته می‌بلعد و از تلخی‌اش در هم می‌رود. اصلن مدتی قهر می‌کند با هر کس که ناراحتش کرده. آخر سر هم یک روز از سر کار که بر گردد می‌رود سروقت همان آدم، سر به سری با او می‌گذارد و انگار نه انگار. آرزویم شده یک بار به کارم ایراد بگیرد با حرف و استدلالش. فقط با سکوت و بی‌محلیش عذاب می‌دهد. دیگر چه بشود که داد زدنش برسد. یعنی یا صفرِ سکوت یا یکِ فریاد. دردش را هم اکثرن خودش کشیده. انقدر نگفته که ما دیگر خبره شدیم در حدس زدن. که اینبار کدام حرف آزارش داد. به قدری خبره‌ایم که ناراحتی از شرکت را هم تشخیص می‌دهیم از دیگر ناراحتی‌ها. خلاصه عذاب این سکوت را همه‌مان کشیدیم در این سال‌ها.
خواستم بگویم بد نیست دردهایتان را بگویید رک و راست. بگذارید معمای زندگی اطرافیانتان کم باشد و فکر و خیال خودتان ناچیز. این روش‌های ابتکاری را هم بی‌خیال شوید.

Advertisements