بابامهدی

بدست علیوحید

دست مادرم را گرفته بودم. می‌رفتیم خریدی چیزی. کوچه ماشین‌رو بود و باریک. به سمت امیر‌آباد می‌رفتیم. خانه‌ی آن روزهایمان در کوچه‌ای بود که باباطاهر را به همین کارگر یا امیرآباد خودمان وصل می‌کرد. اسمش هم فاطمی بود به موازات همان خیابان فاطمی. خانه‌ی ما سمت باباطاهر بود. به امیر‌آباد که نزدیک می‌شدیم، دیوار یکی از خانه‌ها را خیلی دوست داشتم. یاد گرفته‌بودم که اسمم را چه‌طور می‌نویسند. من که نقاشیش می‌کرد. لابد باقی می‌نوشتندش. روی دیوار آن خانه که برگ‌های توت حیاطش سرکی می‌کشیدند به کوچه، با اسپری مشکی چند بار نوشته بودند «علی». هر دفعه که می‌رسیدیم به این دیوار باید آن دستم را که در دست مادر نبود به سمت دیوار می‌گرفتم و اعلام می‌کردم که اسممه. کنارترش هم یک شاه واژگون نوشته بودند که یادمان نرود ما زاده‌ی انقلابیم. آن روزها را یادم نیست جز همین جرقه‌های تک و توک. یادم هست که کاغذ و خودکار اگر به دستم می‌رسید کاغذ را سیاه می‌کردم با علی‌های بی‌قواره.
اولین کتابی که به‌خاطر دارم جلد گالینگور داشت. باید هنوز هم کناری افتاده باشد. جلدش نارنجیِ چرک بود. کاغذهایش را دیگر در هیچ کتابی ندیدم. گلاسه‌ی طرح‌برجسته‌دار. اسمش حیوانات باغ‌وحش بود. از دستم نمی‌افتاد. دو سه باری صحافی شده بود از بس که پاره‌اش کرده بودم. برگه‌هایش یا پاره‌گی داشت یا خط‌خطی یا هنر‌نماییِ دیگری. می‌خواستم دام‌پزشک شوم. البته نزدیکش هم نرفتم. الان مهندس‌بعد‌از‌اینم.
کلاس نقاشی می‌رفتم انگار. زیرزمینِ همین کانون پرورش فکریِ حجاب. پایین هتل لاله. هتل لاله را خیلی دوست داشتم. اما نمی‌فهمیدم معماری چیست که بخواهم معمار شود. از هتل بیشتر، پارکش را دوست داشتم. هفته‌ای چند مرتبه باید سری به پارک می‌زدیم. بعد هم حتمن مادرم را مجبور می‌کردم که برویم بازارچه‌ی لاله. برایم دنیای بزرگی بود. شلوغ و پرسروصدا. حتمن باید کلوچه‌ی فومنی برایم می‌خرید که عیشم تمام باشد. کلاس نقاشی را می‌گفتم. کلاس زیر زمین کانون بود. تاریکی‌اش را یادم می‌آید و خانم مربی‌ِ بی‌صورت‌اش را که لیلی به لالایم نمی‌گذاشت و دوستش نداشتم. نقاشی‌ها را با گواش می‌کشیدیم. فقط یادم هست که نباید جایی از صفحه سفید می‌ماند. خواهرم نقاشی‌هایم را دارد. یک سری مقوای «آ.سه» که تا خرخره گواش رویشان ریخته‌ام.
هر جمعه باید می‌رفتیم بابامهدی و مامان‌ملی را می‌دیدیم. پدر و مادرِ بابا. بابامهدی را نه سال است ندیده‌ام. خردادِ هشتاد بود که کنار اتاق من تختش را علم کرده بودیم. سرطان بابامهدی را برد. راستش دلم برای هیچ مرده‌ای تنگ نمی‌شود. اما بابامهدی چیز دیگری بود. اهل نوار ترکی و عربی و صدالبته ایرانی. کیفی می‌کرد با این خواننده‌ها. همیشه بوی ادوکلن «دِرِک» می‌داد. آخرین شیشه‌اش الان جلوی آینه‌ام خاک می‌خورد.
الان بلدم اسمم را بنویسم، دیگر نقاشی‌اش نمی‌کنم. وقت انتخاب رشته‌ی دبیرستان ذره‌ای به دام‌پزشکی فکر نکردم. خیلی وقت است نقاشی نکرده‌ام. پارک لاله اما سر زده‌ام. که کاش نمی‌زدم. و دلم می‌خواست بابامهدی بود تا برایش آهنگ‌هایی را پخش کنم که دوستشان دارم.

Advertisements