خشک

بدست علیوحید

تالار سفید بود. تالار برایش زیاد است، اتاقی بود چهل‌متری. دور تا دورش از این صندلی‌های عروسی چیده‌بودند و مردم به تماشا رویشان. من به خودم که آمدم دیدم میانه‌ی اتاق ایستاده‌ام و بانو‌یی سی‌وپنج، چهل‌ساله هم کناردستم. مو سیاه و چشم آبی. پوستش رنگ شیر بود. لباس شب سیاهی هم تنش. نمه‌نمه آمد بغلم. می‌لولید به من. به خودم که آمدم دستم لیف کفی بود. داشتم بانو را می‌شستم. حسابی لیف می‌کشیدمش. بانو هم انگار کیفور می‌شد. لباس شبش هم دیگر نبود. آن آدم‌ها هم هم‌چنان نگاهمان می‌کردند. انگار اپرایی باشیم. خشک و بی‌حالت بود چشمشان. بوی اشراف می‌دادند. لیف کشیدن بانو تمام شد. بانو یک سمت اتاق روی یکی از همان صندلی‌ها نشست تا خشک شود. حوله هم نداشت. من هم خسته‌گی در می‌کردم تا مشتری بعدی آماده شود. دختر قد بلند درشت‌اندامِ بلوند. پوستش گندمی بود و چشم‌هایش عسلی.این یکی هم سن و سال. لباس نداشت به تنش. خدا قسمت نکرد باقی ماجرا را. بیدارمان کردند.

Advertisements