رویای شیرین یک پسر در تابستان

بدست علیوحید

می‌دویدم. معین هم با من بود. اولش چهار نفر بودیم ولی در میانه‌ی تعقیب و گریز دو نفر دیگر را گم کردیم. از دست مأمورها فرار می‌کردیم انگار. ماجرا به این آسانی‌ها نبود. به طور مشخص دنبال ما بودند. کوچه‌ها را یکی پس از دیگری داخل می‌رفتیم. خداخدا می‌کردم به بن‌بست نخوریم. در یکی از همین کوچه‌ها، در ماشین‌روی یکی از خانه‌ها باز مانده بود. پریدیم تو.معین هم به دنبالم. مجتمع لوکس و بزرگی بود. تمام در‌های پارکینگ بسته بودند. هر دری را که دست گذاشتیم بسته بود. یکی از اهالی خانه با ماشینش وارد پارکینگ شده بود. بالاخره معین را پیدا کردیم و از پله‌ها رفتیم بالا. موبایلم هم آنتن نمی‌داد. فکر می‌کنم یکی از آن دو نفر که گم کرده‌بودیم دختر بود. نمای راه‌پله‌ی ساختمان شیشه‌ای بود. خیلی می‌ترسیدم. راه‌پله چهار‌طرفه بود. از وسطشان طبقه‌های پایین را نگاه می‌کردیم و بالا می‌دویدیم. مأمورها شاید وارد ساختمان شده بودند. یادم نیست. هیچ نشانه‌ي سبزی هم به خودمان نداشتیم که مثلن راحت‌تر فرار کنیم. راه‌پله‌ی یکی از طبقات استخر بود. مرد و زن مشغول لذت بردن از زندگی. آن‌هم در استخر. انگارنه‌انگار که بیرون خبری بود. چند نفر از مردها حواسشان به ما بود. داخل یکی از راه‌روهای همان طبقه شدیم. در یکی از واحدها باز بود. سریع داخل شدیم.

Advertisements