سقوط دو فروند هواپیمای دشمن با پیروزی ما همراه شد

بدست علیوحید

قرار بر ابن نبوده که خواب‌ها را پشت هم ردیف کنم. اما این روزها ناخود‌آگاهم خیلی بهتر از خود‌آگاهم زندگی می‌کند. چند وقت پیش خوابی دیدم که در آن دو تا هواپیمای مسافربری کوچک افتادند توی حیاط خانه‌ی ما. ما هم از تراس ماوقع را نظاره می‌کردیم. خواب جنجالی‌ای بود. دی‌شب قسمت دومش پخش می‌شد.
دنبال پدرم بودند. دستورشان این بود که زنده یا مرده بیاوریدش. پدرم خانه نبود. در پناه‌گاهی چیزی بود شاید. نمی‌دانم. اما نبود. ما همه بودیم. یک آقایی هم بود. از دوستان پدر. شاید به عنوان بدلش. خانه‌ را به گلوله بسته بودند. خانه‌ی ما طبقه‌ی چهارم است که می‌شود همان طبقه‌ی آخر. یک تراس جنوبی بزرگ هم دارد که به همه‌ی اتاق خواب‌ها در دارد. مهاجمان هم با هلیکوپتر و هر چیز دیگری از همین سمت حمله می‌کردند. ما هم نمی‌مردیم. با دست جلوی دشمن تا دندان مصلح ایستاده‌گی می‌کردیم. خود بنده یک فروند هلیکوپتر دشمن را با دست منهدم کردم. چنین پای‌مردانی بودیم خلاصه. کمی درگیری‌ها فروکش کرده‌بود. من هم در تراس مذکور کشیک می‌دادم. یک مرتبه چشمتان روز بد نبیند، یک هواپیمای مسافربری آمد و مستقیم در حیاطمان سقوط کرد. کوچک بود البته. هواپیما که آمد دیدم پدرم کنارم ایستاده ، البته دیگر در تراس نبودم. رو به پدرم گفتم آقای یزدانی‌ (هم‌سایه‌ی طبقه اول) بی‌چاره شد. همین تازه‌گی‌ها خسارت قبلی را تسویه کرده‌بود. نمی‌دانم چه شد که خودم را در حیاط یافتم. فکر کنم صحنه سقوط را تکرار می‌کردند. هواپیما نزدیک بود روی ما بیفتد که با چابکی همه از مهلکه جان به‌در بردیم. باید بودید و می‌دیدید. سقوط هواپیما را خیلی واقعی در‌آورده بودند. باز وارد ساختمان شدیم. سکانس بعدی در دبیرستان خرابه‌ای که دیپلمم را آن‌جا گرفتم اجرا می‌شد. یک هیئت از دانش‌گاهی خارجی آن‌جا بودند که به درخواست تحصیل من پاسخ دهند. شبیه دادگاه چیده بودند صندلی‌ها را. نماینده‌گان آن دانشگاه در جایگاه قاضی و دوستانش و ما در جایگاه تماشاچی‌ها. من کنار پدرم نشسته بودم. بعضی‌ها فارسی حرف می‌زدند که مترجم برای هیئت ترجمه می‌کرد حرفشان را. نماینده‌های دانشگاه گفتند دانش‌جوهای ایرانی در فلان سال در کشور ما اغتشاش کرده‌بودند. ما نمی‌توانیم ایرانی قبول کنیم. ( اما برای پذیرش من بلند شده بودند تا تهران آمده بودند، آن‌هم در آن اوضاع درگیری) من هم دیدم دستی دستی دارم بدبخت می‌شوم. دستم را بلند کردم تا به من اجازه‌ی صحبت بدهند. وقتی سخن می‌راندم به شیوایی تمام به زبان انگلیسی دلایل منطقی و احساسی ردیف کردم که این اشتباه بزرگ را نکنید و مرا ببرید. اتاق ساکت بود و همه محو سخنان زیبای من بودند. وقتی سخنانم را تمام کردم همه ایستادند و برایم دست زدند. فضا خیلی حماسی بود. مثل آخر فیلم «بوی خوش زن». وقتی هم می‌رفتم به سمت نماینده‌ها که دیگر امضا بگیرم، پدرم انگشت شستش را بالا گرفت و چشمکی زد. خیلی دل‌گرم کننده بود. در آخر هم آقای رئیس نماینده‌ها اعلام کرد که باید معدل بالا بگیری آن‌جا. مشروط می‌بریمت.

Advertisements