تاراننده

بدست علیوحید

یکی از چیزهایی که می‌تواند بی‌چاره‌ام کند، تنهایی‌است. این‌ که کسی دوستم نباشد. این که من باشم و خودم. این که مجبور باشم روزها و ساعت‌هایم را تنها طی کنم.
خیلی وقت‌ها زندگی روی پایه‌ی تنها ماندن می‌چرخد. اما باز هم هستند کسانی که دلم به بودنشان قرص باشد.
من بالکل آدم ضعیفی هستم. یعنی اعصاب و روانم چهار پایه ندارد. هر تلنگری واژگونش می‌کند. بسته به تلنگرش یا عصبی می‌شوم یا افسرده. ممکن است در آنی همه‌چیز را به‌ هم بریزم یا شب تا صبحی را از درد نخوابم. آدمی هم نیستم که رفتارم مطمئن باشد. برای همین حداقل نیم‌ساعت از روزم به نگرانی از کرده‌هایم با دیگران می‌گذرد. بعد هم غم‌باد از این‌که، وای بر من از آن‌چه کردم. من آدم تنهایی نباید باشم. اما فکر می‌کنم که تنها هستم. آدمی که از تنهایی بترسد و فکر هم بکند که تنهاست باید مواظب رفتارش باشد. من دارم دوست‌هایم را یکی یکی می‌تارانم از خودم. آخر کار من می‌مانم و افسوس دوستانی که به نزدیکی قبل نیستند. اهل باز وصل‌کردن هم نیستم. به جایش می‌آیم بچسبم به آن‌ها که مانده‌اند اما باز هم ناغافل می‌بینی این‌ها را هم پر دادم. این را می‌نویسم برای آن‌ها که پریدند، برای آن‌ها که دارند می‌پرند و برای آن‌ها که هنوز ورِ دلم هستند. می‌نویسم که شاید توفیری کند به حالم. می‌نویسم مرضم را گفته باشم. می‌خواهم گفته باشم که من مثل زبانم بُرنده نیستم. که من سنگ نیستم. که من دلم می‌خواهد باز جمعتان کنم در این قاب، بعد همه‌تان برای همیشه بگویید سیب. پس اگر راه داشت ، تارانده نشوید و تارانده نمانید.

Advertisements