خانم روحانی

بدست علیوحید

دفتر نقاشی را پرت کرد وسط کلاس. باورم نمی‌شد اما پرت کرده بود. نمی‌دانستم الان باید چه بگویم. گریه هم نکردم ولی خشکم زده بود.
پیر بود. مادرم می‌گفت سال آخرش است. دیگر بازنشست می‌شود. پدرم می‌گفت خیلی شانس آوردی که معلمت سنش زیاد است. نمی‌فهمیدم. به عقلِ شش هفت ساله‌گی خاله‌های مهد کودک را بیش‌تر دوست داشتم تا این خانم پیر را. خُب خاله‌ها جوان‌تر بودند. دستشان نرم‌تر بود. مهر‌بان بودند. خوشگل بودند اصلنش.
دفتر نقاشی را که گذاشته بودم جلوش، برش داشت. ورقش زد. به من پرید که «منو مسخره کردی؟‌ چیه این؟» و من مثل بز نگاهش می‌کردم فقط. آخر چه داشتم بگویم. مثل الانم نبودم که برای خدایش هم جواب سرهم کنم.
عینک داشت. سبزه بود؛ بداخلاق هم. فکر نمی‌کردم البته این‌قدر بد اخلاق باشد؛ ولی خُب بود.
روز اول مهر،‌ وقتی گل‌های دستمان دیگر بارِ اضافه شده بودند و ناظم و مدیر و مربی پرورشی هم راهشان را گرفته‌بودند از کلاس رفته‌بودند، ما روی نیمکت‌هایی که ناظم تعیین کرده‌بود نشستیم. هر نیمکت سه نفر. مشغول سرخوشی‌گریمان بودیم که گفت درس اول: لوحه. بعد یک چیزی وصل کرد روی تخته. یک مشت خط صاف، مثل یک. یک نقاشی هم داشت. بعد داستان نقاشی را گفت. خسته که شد نشست پشت میزش و گفت‌ دفترهایمان را ببریم تا سرمشق لوحه را بهمان بدهد.
تمام بدنم می‌لرزید. نوبت من شده‌بود. من هم تمام دارایی روز اولم دفتر نقاشی بود، که حالا پرت شده بود وسط کلاس و معلم عصبانی‌ای که به من زل زده بود. دیگر نگفتم که خانم ما مادرمان گفت که روز اولی حتمن همین بس‌ات است. سرم را پایین انداختم رفتم دفتر را برداشتم و پشت نیمکتم نشستم.

Advertisements