برای وَندا

بدست علیوحید

از در که بیرون زد نور‌افکن‌های زمین فوت‌بال خاموش بودند. عادی نبود. هر شب می‌دید که چند نفر مشغول باشند به توپ زدن. صدای خنده‌شان میامد ولی خاموش. سوت کشید. سوت کشید و از کنارش گذشت. گلوله. خمپاره. آن‌طرف‌تر خورد. دورتر. خیلی دورتر. می‌خندیدند. همان‌ها که گلوله می‌زدند می‌خندیدند. همه خمپاره نبود. تیر در می‌کردند. سرد بود. به دروازه رسید. مو به تنش راست شده بود. بچه‌ها بیرون دروازه منتظر ماشین بودند. ماشین‌ها به سختی جلو می‌رفتند. سوت کشید. از دور‌ها. آمد این نزدیک‌ترها خورد زمین. دیگر نمی‌خندیدند. کسی خیالش نیست. صدای تیر. ویولن. مثل دیوانه‌ها گردن می‌کشد مگر جلوی ماشین‌ها را ببیند. همه‌چیز عادی‌است. سوت خمپاره‌ها امانش را بریده‌اند. تاریک نیست. جنگ نیست. اما سوت می‌کشند. دور‌ترها تیر در می‌کنند. بر کوه نقره‌فام صهیون شاید، تیر در می‌کنند.

پ.ن فقط برای وَندا

Advertisements