از دست و زبانِ که برآید؟

بدست علیوحید

اگر از این روزهایمان پرسیده‌باشید، ملالی نیست جز جویدن وقتمان و تُف کردن جویده‌هایش که حتی خرده‌ایش هم از حلقوممان اندر نشود. یک ماهی‌ است که صبح‌ها سعیمان را کرده‌ایم که خواب نمانیم. به عنایت پروردگارهم خواب نمانده‌ایم. کلاس‌های هشت صبحمان را هم حتی می‌رویم، به استاد سلام می‌کنیم، و با لذت به اراجیفی که تحویل و تکلیف می‌شود گوش‌ جان می‌سپاریم. راستش را بخواهید بدجور محتاج مرحمت این حضرات هستیم. ظهر که می‌شود دیگر کلاس‌هایمان هم سر و ته‌اش به هم آمده. آن وقت است که دست بر سردوشِ رفاقت می‌نهیم و اجماعن راه سِلف پیش‌می‌گیریم. لقمه نانِ مرحمتیِ دولتی را دور هم با هر کرسی‌شعر گفتنی که هست می‌بلعیم تا شکم سیر شود. سابق بر این، سرانجامِ این سیرمانی، درگیر می‌شدیم بر سر آن که کداممان مرحمت فرماید ظرف‌های غذا را تا محلش حمل کند؛ که امروزِ روز دور اندیشی و خرد جمعی با گرداندن نمک‌دانی به مثالِ رولت، تمام قائلات را ختم به خیر گردانیده‌است. پس از صرف ناهار هم الباقی کرسی‌شعرجات را به چاشنیِ چای و دید‌زدنی در بوفه نَقل می‌کنیم تا کمرِ روزمان بشکند. بعد از آن هم که مستقر می‌شویم در سایت و تا دل بکَنیم و زار و زندگیمان را جمع کنیم چند ساعتی می‌شود. تازه‌گی‌ها ملعبه‌ی تازی‌ای هم فراهم کرده‌ایم و «وُرمز» بازی می‌کنیم. خلاصه بساطِ قهقهه‌مان هم جور است. کیف که آویزان شانه‌مان می‌شود دیگر روز شب شده و همه‌جا تاریک است. فُرادا راهمان را می‌گیریم می‌رویم از دانشکده بیرون. تا به خیابان برسیم اساسِ طربمان را به گوش کرده‌ایم. دیگر پایمان مشغول قدم‌هایش می‌شود و چشممان مشغول دیدنش و گوشمان هم شنیدن‌اش. این میانه دست و زبانمان عاطل و باطلند که خُب چاره‌ای نیست.

Advertisements