پیش خدا

بدست علیوحید

سر شام بودیم. من جایی از سفره نشسته‌بودم که بابا مهدی و تختش جلوی چشمم بود. خرداد بود. شاید هم اواخر اردیبهشت. چه فرق می‌کند. بابا و دوستش و دوست بابامهدی، دور تخت بودند. قاشق را که پر می‌کردم نگاهم را زودتر از قاشق بالا می‌آوردم که بابا مهدی را ببینم. لاغر شده بود. چند روز پیش که حالش خوب شده‌بود، وقتی می‌خواست ریش‌هایش را با «فیلی‌شیو» قدیمی‌اش بتراشد، دستش لرزیده بود و سبیلش هم دیگر سر جایش نبود. بدون سبیل صورتش خیلی لاغرتر بود. تختش بین نشیمن و اتاق خواب من بود. از اتاقم می‌شد ببینمش. چند هفته بود که تخت را این‌جا گذاشته بودیم. از همان‌ روزی که از بیمارستان به خانه‌ی خودمان آوردیمش. هر روز دردش بیش‌تر شده‌بود.
آن روز که ریش و ایضن سبیلش را تراشید حالش خوب بود. بابا همه‌مان را زود بیدار کرد. می‌دانست آخرین فرصت‌هایش را با پدرش دارد. می‌دانست پس از امروز همه‌چیز بد خواهد‌بود. دور بابامهدی می‌نشستیم. فیلم می‌گرفتیم. او حرف می‌زد. شوخی می‌کرد. خودش خیال می‌کرد از امروز حالش به‌تر می‌شود. خوش‌حال بود. هیچ‌وقت نگذاشتند بفهمد بیماریش سرطان است. بابا می‌خندید. با همه‌ی نفهمی‌ام دردش را فهمیدم. آن روز ته‌تمه‌ی خاطرات بابامهدی بود. آخرین خنده‌هایش شاید.
بابا لیوان آبِ گوشت را برای بابامهدی می‌برد. حتمن تلخکی را هم درونش حل کرده‌بود. تلخکی به خوردش می‌دادند مگر دردش را نفهمد. دوست بابا داشت آرام آرام بابامهدی را روی تختش می‌نشاند که همه نگاهشان پرید سمت تخت. مادرم جیغی را که شروع کرده‌بود خورد. مادربزرگم به مادرم چشم‌غره می‌رفت. خواهرم ترسیده‌بود. چشم‌های بابامهدی برگشته‌بود. انگار که لحظه‌ای از ما کنده‌شد. دوباره گذاشتند دراز بکشد.
شبِ سنگینی بود. چراغ‌خاموش به اتاقم رفتم. همه بیرون اتاق بودند. روی تخت دراز کشیدم، رو به سقف. دست‌هایم را روی سینه‌ام گذاشتم.
با صدای جیغ و گریه بیدارشدم. بابامهدی رفته‌بود و من خواب بودم. از بیرون رفتن خجالت می‌کشیدم. نمی‌توانستم گریه‌کنم. روی تخت نشستم و به بیرون اتاق نگاه‌کردم. قاب عمودی در بیرون از اتاق را ترس‌ناک‌تر می‌کرد. دوست پدرم مرا دید. سرکی به اتاق کشید. اجازه گرفتم که به روشنایی نشیمن بیایم. وقتی کنارش رسیدم بغلم کرد. حالا من نوه‌ی متوفا بودم. دل همه‌شان برایم می‌سوخت.  مادربزرگم گریه‌کنان بغلم کرد. من هیچ‌وقت یاد نگرقتم چه‌طور کسی را بغل کنم. دست‌هایم پایین بود و او مرا محکم فشار می‌داد. گیج بودم. به این فکر می‌کردم که وقتی بغل کسی هستم باید دست‌هایم را کجا بگیرم. احساس می‌کردم خیلی بی‌مصرفم.
خواهر پنج‌ ساله که بیدار شد، میان آن آدم‌ها بابا را پیدا کرد. بغض کرده‌بود.
-بابامهدی کو؟ – پیش خدا.

Advertisements