بازارچه‌ی آبمنگلیا

بدست علیوحید

ماند لای در. دستش البته فقط. هول بود که از من عقب نماند. وقتی دستش می‌رفت لای در من چند پله پایین رفته‌بودم. از جیغش برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. دردش آمده بود. فکر کنم امروز با من قهر کند.

سر خیابان که از تاکسی پیاده‌شدم، مرکب بعدیم راه افتاد. یعنی به اتوبوس نرسیدم. ایستگاه اتوبوس سر طالقانی زنانه مردانه دارد. بی‌خود که دو تا ایستگاه را تنگ هم رو به آفتاب نگذاشته‌اند.

آقای تاکسی‌ران دارد رادیو مجلس گوش‌می‌دهد.
-آقای رئیس اجازه بدید…
آقای رئیس دارد فعلن به آن‌یکی نماینده اجازه‌ می‌دهد. سرش شلوغ است. دست از دامن رئیس نمی‌کشد ولی این‌یکی نماینده.

در باید قیژی چیزی بکند وقتی باز می‌شود، وگرنه این آقای دکتر از کجا دیر رسیدن من را بفهمد. خودش هم که نشسته، تی‌ای برایش اسلایدبازی می‌کند. ضیا دارد چُرت می‌زند وگرنه کیانوش را می‌خنداند. چشم‌هایم را با هر زحمتی باز نگه‌می‌دارم. سی ثانیه بعد به خودم می‌آیم می‌بینم پلک‌هایم روی هم است.

برگه تقلب می‌نوشتیم که سر امتحان دست هرکداممان یکی باشد. استادش می‌آید پشت سرمان همه چیز را می‌بیند.

لیوان چای دستم بود آمدم تکیه بدهم به صندلی -چون از یک طرف شکسته‌بود- چای ریخت روی دست و بالم. روزبه چای‌مال شد حتا.

وقت کردید حرکت بادامک و پیرو را مطالعه کنید. مبحث شیرینی‌است.

Advertisements