پیکرش در میان اتاق

بدست علیوحید

می‌خواستم به او بگویم که جای بوسه‌اش خالی مانده. می‌خواستم نگاهم کند. می‌خواستم سرش را بگرداند. می‌خواستم.
صدا به صدا نمی‌رسید، چشم هم به چشم. اتاق خیلی بزرگ نبود. اما پر بود. اتاق یا تاریک بود یا هیکلی سد نگاهم می‌شد.
می‌خواستم بروم دست بگیرم بَرِ کمرش. می‌خواستم بو بکشمش. صدایش کردم. خیالم تخت بود که میان آن همه هم‌همه صدای من گم می‌شود. می‌خواستم صدایش کنم و نمی‌خواستم. باز صدایش کردم. برگشتنی نبود.
همه‌جا قرمز می‌شد سفید می‌شد آبی می‌شد.
می‌گشتم دنبال کنجی که از آن‌جا نگاهم کم‌تر بریده‌شود.
می‌چرخید. کمرش خم‌می‌شد. دست‌هایش را بالا می‌برد و موج می‌داد. من می‌دیدم. همه‌اش را می‌دیدم. گردنش. بنِ گوشش. نرمه‌موهای بنِ گوشش. بوی بنِ گوشش.

Advertisements