باز آمد، بوی ماه مدرسه

بدست علیوحید

خانه‌ی خودمان بنّایی داشتیم. شهریور هفتاد و پنج بود. تا چند ماه همخانه‌ی بابامهدی و مامان‌ملی بودیم. کتاب جزیره‌ی اسپنسرِ ژول‌ ورن را برایم خریده‌بودند و با خواندنش کیفور می‌شدم. بعد از آن هم دره‌ی وحشتِ کانن دویل.
وقتی تلویزیون شروع کرد به پخش‌کردن «باز آمد بوی ماه مدرسه»ِ لعنتی، همه‌چیز به هم ریخت. شب‌ها دل‌شوره داشتم. نگران بودم. سال چهارم بود. پترس انگشتش را توی سد کرده‌بود. مربی آزمایشگاه هوایم را داشت. وسط هواداشتن‌هایش کلی کار گردنم انداخته‌بود. روزنامه‌ی دیواری راه‌انداخت. معلم هنر جوان سال‌های قبل دیگر معلممان نبود. هر کس چیزی می‌خواست. شب‌ها دلم بیشتر شور می‌زد. هرشب آرزو می‌کردم فردایی نباشد. آرزو می‌کردم چشم باز نکنم. که بمیرم. وقتی دوباره چشم باز می‌کردم ناراحت بودم. منِ چهارم دبستانی می‌خواست واقعن مرده‌باشد. تا مدت‌ها می‌خواست مرده‌باشد.

Advertisements