تهران را صبح زود که می‌بینی عاشقش می‌شوی

بدست علیوحید

فشار شیشه‌ را می‌توانستم روی ته‌مانده‌ موهای شقیقه‌ام حس‌کنم. زانوهایم را فرو کرده‌بودم به کمر صندلی جلو و دست چپم به پاچه‌ی راستم بود و جای دوخت‌هایش را زیر ناخنم می‌کشیدم. با دست دیگر دکمه‌ی شیشه‌بالابر را بازی می‌دادم. کنار دستم هستی با بینی قرمز و دست زیر چانه زل زده‌بود به راه. چشم‌هایش پر بودند از رگ‌های ریز. گوشی‌اش را زیر و رو می‌کرد. اسمس می‌نوشت. اسمس می‌خواند. آخرین بودن‌های طرفش را شاید هورت می‌کشید. چند دقیقه‌‌یک‌بار چشم‌های مصطفا از آینه پیدا می‌شد. سارا سر می‌گرداند به عقب. مصطفا آهنگ‌ها را شخم می‌زد. هیچ‌کدام را دوست نداشت گوش کند. نور تنبل دم صبح سایه داده‌بود به مرقد. شاید هم مرقد نبود. گنبد بود. باز بی‌مصرف شده‌بودم. گریه که می‌کنند دست‌پاچه می‌شوم. امروز هم دست‌پاچه شدم. دستی فقط به شانه‌ی کسی کشیده‌بودم وقتی که دیگر مسافر رفته‌بود. صبحِ شهر خلوت بود. ساکت بود. رام بود. تهران را صبح زود که می‌بینی عاشقش می‌شوی. سنگینش می‌شوی. رفتن برایت بزرگ می‌شود. همه‌ی این آدم‌های شهر برایت عزیز می‌شوند. از آدم‌های توی ماشین خداحافظی که می‌کردم لبخندم از همیشه گشادتر بود. که حساب کنید من هستم برایتان. هفت صبح کسی دانشگاه نبود. نگهبان بود و نای تکان خوردن برایش نبود. تشنه‌ بودم.  آفتابِ کج صبح و آبپاش‌های چمن‌های جلوی دانشکده. قرائت‌خانه‌ی خالی. آفتاب تیز قد کشیده روی‌دیوار. انگار هرچیز را که صبح زود ببینی عاشقش می‌شوی. ولی کاش می‌شد آخرین بار آدم‌ها را صبح زود ندید.

Advertisements