چند ماه است سروش را هر روز می‌بینم

بدست علیوحید

رؤیاهای ساکتی داریم. رؤیای شهر کوچک یا شاید روستای ساکتی که کتاب‌فروشی خوبی داشته‌باشد، اینترنتش پر سرعت باشد و به شهر دور نباشد. آن وقت غروب به غروب یک شش‌تایی بخریم و ببریم خانه‌ی کسی تا با هم فیلم ببینیم، مزخرف بگوییم، چیزی دود کنیم. آخر شب دور هم سکوت کنیم. بعضی‌ها قدم‌زنان بروند خانه‌ی خودشان و بعضی‌ها نروند.
شاید آن‌جا آن‌قدر دیر بیدار نشویم که آفتاب صبح یادمان نیاید. دنیایی وقت داشته‌باشیم و دنیایی چیز برای خواندن و موضوع برای بحث کردن. خوب بود کارگاهی هم داشتیم که صبح تا بعد‌ از ظهر چیزی می‌ساختیم و می‌فروختیم. شاید بعضی‌ها چیزی می‌نوشتند، بعضی‌ها عکس می‌گرفتند و بعضی‌ها آشپزی‌ می‌کردند و سر آخر لنگ چیزی نبودیم.
حالا چند ماهی می‌شود که آخر هر گفت‌و‌گو رؤیاهای همدیگر را کامل می‌کنیم.

Advertisements