استانبولی تازه‌ دم‌کشیده

بدست علیوحید

امکان ندارد از کوچه‌های بهار که رد می‌شوم بوی غذا حس نکنم. بالاخره خانه‌ای هست که بوی قیمه‌ای، استانبولی‌ای، کتلتی، چیزی بدهد. بعد پیش خودم زن ارمنی سال‌خورده‌ای را تصویر می‌کنم که شکم دارد و سینه‌های بزرگش آویزانند و موقع راه‌رفتن پایش را روی زمین می‌کشد. عینک نزدیک‌بینش با بند از گردنش آویزان است و با هر قدم سینه‌ی راست را تا چپ طی می‌کند و چپ را تا راست. موهای خاکستری‌اش را بالای سر جمع‌کرده و چند تار مو که از دست دو سه سنجاق مشکی که بالای شقیقه‌اش فروکرده دررفته‌اند، قاب صورتش را خط می‌زنند. روی میز فلزی آشپزخانه سفره‌ی رنگ و رو رفته‌ای می‌اندازد. نمک و فلفل و دستمال سفره و قاشق و چنگال و لیوان و بشقاب‌های ملامین را می‌چیند. دستی به پهلویش می‌کشد و عینکش را از دسته‌اش به دست می‌گیرد و پا کشان از آشپزخانه خارج می‌شود. با احتیاط روی صندلی کنار میز تلفن می‌نشیند. دست می‌برد و کتاب باز مانده‌اش را از کنار تلفن بر می‌دارد و عینکی که دستش بود را به چشمش می‌زند. چند خط می‌خواند. نگاهش را از کاغذ می‌گیرد و ساعت دیواری را زیر چشمی نگاهی می‌کند. دوباره همان چند خط را از اول می‌خواند. و خانه‌اش هنوز بوی استانبولی تازه‌ دم‌کشیده می‌دهد.

Advertisements