دختر درازکشنده به پهلو، روی تخت، کنار لپتاپ

بدست علیوحید

گوشه‌ای از یک چهارراه کوچک ماشین را خاموش کرده‌ام، پیاده شده‌ام و به در سمت راننده تکیه داده‌ام. نیمه شب است و چراغ برق خمیده‌ای دور تا دورم را روشن می‌کند. درختی خودش را به بلندای تیر چراغ کشیده و تمام چهارراه را سایه روشن کرده. آن طرف چهارراه مانتوی نفتی لخت که روی تنش افتاده‌بود، دور و دورتر می‌شود و بالای یک جفت پای رونده می‌لرزد. سری به عقب نمی‌گردد و من سیگارم را روشن می‌کنم. هوا را که با دود سیگار بالا می‌کشم مشامم شیرین می‌شود. چراغ برق قد می‌کشد و بلندتر می‌شود، بلندتر از تمام ساختمان‌های چهارراه. مانتوی نفتی در تاریکی کوچه گم می‌شود و مشامم تلخی سیگار را حس می‌کند.

Advertisements