وقت جلوی شما چایم را هورت می‌کشم دلم دارد شور می‌زند

بدست علیوحید

تا چراغ اتاقم را خاموش کردم، انگار که ده‌ساله باشم، وحشت وجودم را برداشت. نیم ساعت یک گوشه ایستاده‌بودم و دو نخ سیگار را پشت هم دود می‌کردم و خیال می‌بافتم. در خیالم خوشحال بودم و از خوشحالی اشک می‌ریختم. دورم شلوغ بود و آدم‌ها برایم می‌خندیدند و آغوششان را برایم باز می‌کردند.
فکر می‌کنم یکی از وظایف این روزهایم همراهی آدم‌هاست. ظهر از خانه بیرون می‌زنم و تا شب با یکی دو نفر همراهی می‌کنم و گپ می‌زنم. آدم‌هایی که زندگی خودشان را دارند و حالا وقت آزادشان را گذاشته‌اند وسط و با من قسمتش کرده‌اند و روحشان هم خبر ندارد که این وقت آزاد برای من مفیدترین اتفاقی است که در روزم می‌افتد. آخر سر، هر وقت شب که باشد سخت‌ترین کارم برگشتن به خانه‌ای است که دیگر حوصله‌ی آدم‌هایش را ندارم. حالا این ته شب یا اول صبح، که دلم می‌گیرد و همه‌ی چیزهایی که زیر آفتاب از دستشان فرار می‌کرده‌ام, بیخ خرم را می‌گیرند و راه نفسم را تنگ می‌کنند، کسی نیست که بتوانم همه‌ی همه چیز را برایش روی دایره بریزم و بتواند اقلن دستش را جایی از دلم بگیرد و این دلشوره‌های نکبتی را آرام‌تر کند.
دلشوره‌هایی که حتا از کوتاه‌ترین همراهی‌ها پیشم می‌مانند. بعد از هر دیدار نگرانم مبادا کسی را ناراحت یا ذهنیت کسی را خراب کرده‌باشم. هراس دارم از اینکه کم باشم یا بی‌ارزش. می‌ترسم از اینکه این آدم‌ها دفعه‌ی بعدی برای همراه‌شدنم نخواهند. و آخر سر هم چیزی نیست که توان آرام کردن این همه دلهره را داشته‌باشد.
و هر شب بلاتکلیف و پر از مرض، آن‌قدر پای لپتاپ دراز می‌کشم تا قبل خواب فرصت فکرکردن نداشته‌باشم.

Advertisements