زخم

بدست علیوحید

سر کلاس اسمس بانک را دیدم. به حسابم پول ریخته‌بودند. یک هفته بود که با هیچی سر می‌کردم. از خوشحالی پول، بعد از کلاس رفتم سمت کریمخان و ماشین را بالاتر از کوچه‌ی سوم خیابان سنایی پارک کردم و از مغازه‌ی سر کوچه یک بسته سیگار معقول و آدامس خریدم و پیاده تا کتابفروشی گویا رفتم. آقای فراهانی مثل همیشه مشغول یکی از مشتری‌های ثابت بود- که حتمن زنی میانسال است – هفته‌ی اول بعد از انتخابات بود و داشت وضعیت اصلاح‌طلب‌ها را بررسی می‌کرد و وسط حرف‌هایش تکه‌های بیانه‌های میرحسین را با آب و تاب از حفظ می‌گفت. یکی از سیگارها را درآوردم ولی فندک نداشتم. هیچ کس در مغازه فندک نداشت. فراهانی گفت به قیافه‌ات نمی‌خورد و اصلن حرفش را هم نزن. خندیدم و از مغازه آمدم بیرون. پل کریمخان آنجا که رو به روی گویاس آن قدر کوتاه است که باید سرم را خم کنم تا از زیرش رد شوم و به دکه‌ی آن طرف خیابان برسم. نرسیده به پل حواسم جمع موتوری شد که سرعتش زیادتر از آن بود که خودم را جمع کنم. بی‌هوا دویدم و حواسم به قدّم نبود. لحظه‌ای بعد سرم به پل گیر کرده‌بود و پاهایم جلوتر از تنه به هوا رفته‌بودند که از پشت زمین بخورم. وسط هوا و زمین سیگار را محکم چسبیدم و عینکم را با دست دیگرم روی هوا قاپیدم – عینکم تازه است و فکر شکستنش نگرانم کرد – به زمین که رسیدم منتظر بودم بیهوش بشوم ولی نشدم. دستی که سیگار تویش بود را ستون کردم و بدنم را بلند کردم. سرم که به سمت زمین چرخید فهمیدم خونریزی دارم. حواسم را جمع کردم که بفهمم باید چه کار کنم. خانم حدودن سی‌ساله‌ای آمد بالای سرم. می‌خواست بلندم کند ولی می‌ترسید. می‌گفت جمهوری اسلامی دست و بالش را بسته. آرامش کردم و از جا بلند شدم و همراهش برگشتم سمت گویا. گفتم آشنا دارم و لازم نیست همراهم بیاید. فراهانی را صدا کردم. زیر شانه‌ام را گرفت و برد سمت سنایی و درمانگاه. حواسم جمع‌تر شده‌‌بود و فهمیده‌بودم کجای سرم چه اتفاقی افتاده‌است. تمام راه نگران کچلی و رشد نکردن مو روی زخم آن هم آن جلوی سر بودم. وقتی روی تخت درمانگاه دراز کشیدم و پرستار می‌خواست دور زخم را بتراشد تنها خواسته‌ام این بود زیاد نتراشد. یک هفته زخم بسته بود و تمام هفته شکل‌های مختلف زخم را تصور می‌کردم. شکل‌های مختلف کچلی را تخمین می‌زدم.

چند سال پیش که در اولین کلاس سمت چپ پلکان سوله‌ی پشت دانشکده نشسته‌بودیم، معین نگاهش را دوخت به پیشانی‌ام و گفت خط موهایم دارد عقب می‌رود و هرهر خندید. دستم را کشیدم روی سرم و حس کردم وسط و جلوی سرم کم پشت‌تر از بقیه‌ی جاها است. هر روز بیشتر به سرم دست می‌کشیدم و هر دفه که دوش می‌گرفتم حجم موهایی را که به دستم می‌چسبیدند با ناراحتی بیشتر نگاه می‌کردم. پریشب وسط خواب شلوغم به آینه‌ای نگاه کردم و چشمم افتاد به وسط سرم که گله به گله کچل شده‌بود، آن‌قدر که می‌شد مغز سر را به راحتی دید. با دست موهای دو طرف سرم را به وسط و بالا مرتب کردم تا دیگر اثری از کچلی نبود. باز چند نفر وارد خوابم شدند و آن‌قدر همه چیز شلوغ شد که از خواب پریدم. دستم را بردم سمت سرم. مطمئن بودم کچلم. دستم که به مو رسید برگشتم و ساعت را نگاه کردم. شش ونیم بود. خیالم راحت شد که الان می‌روم دوش می‌گیرم و بعد برای اولین بار سر ساعت به کلاس می‌رسم و همه‌ی کارها خوب پیش می‌رود. تمام زنگ‌هایی که برای ساعت هفت و هفت و نیم گذاشته‌بودم خاموش کردم و دراز کشیدم و پلک‌هایم را بستم. وقتی چشم‌هایم را باز کردم ساعت نه بود.

Advertisements