آستارا

بدست علیوحید

آفتاب داشت غروب می‌کرد و داشتیم در بوی برنج تازه دم کشیده غرق می‌شدیم و عرق می‌کردیم. خودم را بالا می‌کشیدم که از شیشه‌‌ی سمت چپ صندلی عقب لنسر سفید، بیرون را ببینم. تا چشم کار می‌کرد برنج بود و آن آخر آخر قبل از آسمان، یک نوار آبی تیره‌تر پیدا بود که لابد دریا بود. ما این عقب پنج‌تایی چپیده‌بودیم توی هم. لابد من روی پای پدر بزرگم و مریم روی پای مادر یا مادربزرگ. روی صندلی جلو پسرک خوش سرزبانی با تکه کارتنی که رویش نوشته‌بود ویلا، نشسته بود. هر وقت کار به ویلا گرفتن از این جعلّق‌ها می‌رسید عصبانی می‌شدم. پسر فوقش چهار پنج سال از من بزرگتر بود، حالا باید ما گوش می‌دادیم ببینیم کدام پیچ میلش می‌کشد بپیچد. بعد از سه چهار پیچ هوا روشن‌تر شد. جلوی یک ساختمان دو طبقه فرمان ایست داد و پیاده شدیم. چطور بود که هوا روشن‌تر شد؟ شاید این مال یک سال دیگر است. شاید اصلن یک شهر دیگر. آخر ما یک بار بیشتر آستارا نرفتیم، که همان یک بار هم آن قدر بابا از آستارا بد گفت که دیگر کسی اسم آستارا را هم نیاورد. همچین بی‌راه هم نمی‌گفت. ساحل که پر از آشغال بود و بازارش پر از بنجل. شاید اصلن خبری از پسرک ویلایی نبود. بابا از صبح داشت رانندگی می‌کرد. یعنی از تالش برگشته‌بودیم؟ یک شب تالش گم شدیم آن قدر رفتیم که رسیدیم به یک مسافرخانه وسط جنگل. بابا همان شب گفت که تالشی‌ها نژادشان خالص است و ارتش اعراب تا اینجا آمد دیگر زورش نرسید بالاتر برود از بس این تالشی‌ها قلچماق بوده‌اند. می‌گفت سرباز تالشی از خرس بزرگ‌تر است. صبح از اتاق که زدیم بیرون ظرف شام دیشب هنوز پشت در بود. پدربزرگم یک غری زده‌بود و گفته‌بود حالا صبحانه را کجا بخوریم؟ لابد صبحانه را که خوردیم بعدش گفته‌بود حالا ناهار را کجا بخوریم؟ اگر این‌ مال همان سال باشد لابد از همان جا تا آستارا رفته‌ایم. یا شاید طبق معمول بابا یک جاده‌ی فرعی دیده و رفته داخلش که ببینیم آخرش به کجا می‌رسد و لابد گم شده‌بودیم که انقد خسته و کلافه به آستارا رسیدیم. کل شهر را گشتیم، دریغ از یک ویلای خالی. یادم نیست بعد از آن شالیزار دم کرده و خفه کجا پیچیدیم ولی یادم هست که یک ساعت بعدش وقتی هوا خوب تاریک شده‌بود یکی از این پسرک‌های کارتن‌دار یا شاید یک زن چادر به کمر در یک ویلای کهنه را برایمان باز کرد که کفش موکت بود و همه جایش تاریک. انقد تاریک که شاید اصلن چراغ نداشت و فقط یک پنکه‌ی سقفی در یکی از اتاق‌هایش آویزان بود. لابد گوشه‌ی یک پنجره‌ی شکسته‌ هم یکی از این کولرگازی‌های قهوه‌ای قدیمی داشته که هرچقدر پیچ‌هایش را انگولک کردیم به هیچ صراطی مستقیم نشده و آخر سر دم‌کرده‌ خوابمان برده.

Advertisements