ویلا

بدست علیوحید

داشتم از عرض خیابان ویلا رد می‌شدم که یادم افتاد امروز یازده سپتامبر است و لابد خیلی‌ها وقتی می‌خواسته‌اند بلیت بگیرند و ایجنت تاریخ امروز را پیشنهاد داده صورتشان را جمع کرده‌اند و گفته‌اند روز دیگری رابرایشان چک کند. پیراهنم خیس عرق بود و سه روز سیگار نکشیدن و گلودرد عصبی‌ام کرده‌بود. یک نخ سیگار سبک گرفتم که چاره‌ی نسخی‌ام باشد و نوشابه‌ی نسبتن خنکی که جلوی پایین افتادن قندم را بگیرد. وقتی زیر سایه‌ی کم‌جان درختی که از بالای دیوار یکی از خانه‌ها بیرون زده‌بود ایستادم و نوشابه را باز کردم انگار همه چیز در ذهنم تازه مرتب شده‌باشد، آرام گرفتم. باد آرامی که از صبح می‌وزید را انگار تازه حس کردم و نفس راحتی کشیدم. انگار دیگر قرار نبود مشکلی در کارم بیافتد.

لپتاپم را گذاشته‌ام کنار تخت و هر وقت به خانه بر می‌گردم یک وری دراز می‌کشم و لپتاپ را باز می‌کنم تا ببینم آدم‌هایی که می‌شناسم این طرف و آن طرف از خودشان چی گفته‌اند و چی نشان می‌دهند. دیدم که رفته یک متن کوتاه یک پاراگرافی نوشته و جایی منتشر کرده. دو سه بار خواندمش و هر بار خواستم قربان صدقه‌اش بروم. چند روز است که هر تکانی می‌خورد می‌خواهم ببوسمش. وسط این همه کار و اضطراب و هیجان رفتن هیچ فکری محکم‌تر از فکر او در ذهنم نمی‌نشیند. هر شب برای خودم بیشتر دلواپس می‌شوم که اگر دو هفته‌ی دیگر چیزی بنویسد و جایی منتشر کند چه حالی می‌شوم. وقتی دیگر می‌دانم که دستم به او نمی‌رسد می‌خواهم سرم را با چه چیز گرم کنم.

Advertisements