مرغ همسایه غاز است

بدست علیوحید

زمانی اینجا نوشتم که باید نوشت. هنوز هم به نظرم بهترین راه فرار کردن از یکنواختی و فراموشی نوشتن است. چهل و سه روز است که جا عوض کرده‌ام. در این چهل و سه روز حال و وضعم را با عکس‌هایم به دیگران نشان داده‌ام یا فشرده‌ی حرفم را در صد و چهل کاراکتر توییت کرده‌ام. همه چیز را خلاصه و لحظه‌ای ثبت کرده‌ام و مثلن یادم نخواهد ماند که دومین جمعه‌ای که اینجا بودم باران بارید و زیر باران سر خوردم و با باسن به زمین نشستم و همه‌ی تلاشم این بود که حالم را طبیعی‌تر از آنچه بود نشان دهم که زمین خوردنم را به حساب خیسی و لیزی بگذارند. یا آن شنبه شب وقتی شده‌بودم یکی از شش نفر آدم غریبه و وسط استقلال ابی می‌خواندم، برای هر کس که کنارم بود از حماقت‌هایم چه گفتم. یا همین چند شب پیش را باید جایی بنویسم که یادم باشد همه‌ی چیزهای ساده چطور روی هم جمع شده‌بودند و چیزی نمانده‌بود پشت پنجره گریه‌ام بگیرد که به دادم رسید و حرف‌هایم را گوش داد. و حتمن باید یادم بماند که فردای همان شب از خوشی سر جایم بند نمی‌شد و تمام راه برگشت تا خوابگاه بیخ گوش مصطفا چرند گفتم و آخر از بی‌حرفی برایش روضه‌ی شب‌های قدر آقا مجتبا خواندم.

قبل از رفتن نوشتم که نگران دو هفته‌ی دیگرم که آب‌های جابه‌جایی از آسیاب افتاده‌باشد و جایی چیزی ببینم و دستم کوتاه باشد. حالا باید بنویسم که یادم باشد به دو هفته نکشید. که یادم باشد همان روز اول که باغچه‌بان گوش دادم دیدم دستم کوتاه است و دلم تنگ شد. یا باید یادم بماند همین دیشبی که باید دستم می‌رسید، دستم خیلی کوتاه‌تر از آنی بود که خیال می‌کردم.

همین الان یکی از بچه‌های خوابگاه آمده در اتاق را می‌زند. مصطفا در را باز کرد و طرف خودش را پرت کرد داخل اتاق. می‌گوید ترش کرده و قرص رانیتیدین می‌خواهد و من پاسخ‌گویی را به مصطفا واگذاشتم. طرف از دیدن قرص هم ذوق می‌کند. حوصله‌ی این‌ها که دستم ازشان کوتاه نیست را ندارم. هر کار کنیم مرغ همسایه غاز است.

Advertisements