رابطه دو وجه دارد

بدست علیوحید

هر چیز، هر قسمت از هر چیز یا هر سویه‌ی هر چیز را می‌شود تقسیم‌بندی کرد. می‌شود آدم‌ها را جمع‌کرد در یکی از میدان‌های شهر و دو صف تشکیل داد و دو گروهشان کرد. حالا هم می‌شود رابطه و وجوهش را ردیف کنم و به دو قسم تقسیمشان کنم. مثلاً می‌توانم افاضات کنم و بگویم رابطه دو صورت فردی و جمعی دارد. یا بگویم یک وجه درونی دارد و یک وجه بیرونی. این آخری بهتر منظورم را می‌رساند. حالا اینکه وجه درونی رابطه کجای رابطه است یا وجه بیرونی‌اش کجا بیرون می‌جهد را هر کدام از ما با لحظه‌ای فکر برای خودمان تعریف می‌کنیم. این است که لازم نیست روده‌درازی کنم به توضیح واضحات. اصل حرفم این کله‌ی سحری این است که رابطه که گفتم دو وجه دارد، یک وجهش به نظرم همیشه مهم‌تر از دیگری بوده.
همخانه‌ام سر شبی بیرون زد که برود از کارهایش با کامپیوتر یکی از دوستانش رندر بگیرد و من و خانه را تنها گذاشت. بعد چند ساعت نشستن روی مبل بلند شدم رفتم در حیاط ایستادم به پیرمردی که از کنار خانه رد می‌شد نگاه کردم و برگشتم. حفاظ در حیاط را قفل و زنجیر زدم و رفتم دستشویی که مسواک بزنم. وسط مسواک‌زدن حواسم جمع شد که باز دارم بلند بلند با خودم حرف می‌زنم، که یعنی با یک آدم خیالی حرف می‌زدم. حرفم هم بالا گرفته‌بود که «آره برای من صورت بیرونی خیلی مهمه. یعنی اونجایی که توی جمع…» وقتی گفتم «اونجایی که توی جمع» یاد فرنسیس ها افتادم و مکث کردم. یاد‌آوری پلان مونولوگ فرنسیس‌ها وسط مهمانی آدم‌های بی‌ربط، رشته‌ی نطقم را پاره کرده‌بود. تا دوباره حرفم را از سر بگیرم مسواکم تمام شده‌بود و مسخره‌بودن خودم آشکار. اما واقعیت همین است. واقعیت این است که باید بنشینم معیارهای احتمالاً معیوب ذهنم را وارسی کنم. باید ببینم بیرون رابطه چرا انقدر برایم مهم شده. باید ببینم هنوز سر حرفم هستم یا نه؟ باید ببینم چرا وقتی در جواب سوال «حالا چرا انقدر فلانی را دوست داری؟» جوابی ندارم بدهم جز اینکه بگویم «کیفیتی هست که در جمع معلوم می‌شود. کیفیتی که به خودت می‌آیی می‌بینی چقدر این آدم شبیه خودت با دیگران رفتار می‌کند. چقدر در حضورش با دیگران راحتی.» البته که در بیشتر اوقات جواب سوال را نداده رد می‌شوم چون بعدش باید توضیح بدهم این راحتی یعنی اینکه تنها یا با او در جمع بودن برایم فرقی ندارد. بگویم که یعنی لازم نباشد دامنه‌ی رفتارم را محدود یا تعویض کنم. که حتا یعنی حس نکنم دارم آزادی عملش را محدود می‌کنم. حقیقت این است که این توضیحات را قبلاً برای خودم هم نداده‌بودم. حقیقت این است که فقط می‌خواستم حالا که مچم را وسط این حرفهای تکراریِ جلوی آینه گرفته‌ام بهانه‌اش کنم برای نوشتن چیزی. برای اینکه حالا یک چیزی گفته‌باشم برای کمتر خاک خوردن اینجا.

Advertisements