ویلا

داشتم از عرض خیابان ویلا رد می‌شدم که یادم افتاد امروز یازده سپتامبر است و لابد خیلی‌ها وقتی می‌خواسته‌اند بلیت بگیرند و ایجنت تاریخ امروز را پیشنهاد داده صورتشان را جمع کرده‌اند و گفته‌اند روز دیگری رابرایشان چک کند. پیراهنم خیس عرق بود و سه روز سیگار نکشیدن و گلودرد عصبی‌ام کرده‌بود. یک نخ سیگار سبک گرفتم که چاره‌ی نسخی‌ام باشد و نوشابه‌ی نسبتن خنکی که جلوی پایین افتادن قندم را بگیرد. وقتی زیر سایه‌ی کم‌جان درختی که از بالای دیوار یکی از خانه‌ها بیرون زده‌بود ایستادم و نوشابه را باز کردم انگار همه چیز در ذهنم تازه مرتب شده‌باشد، آرام گرفتم. باد آرامی که از صبح می‌وزید را انگار تازه حس کردم و نفس راحتی کشیدم. انگار دیگر قرار نبود مشکلی در کارم بیافتد.

لپتاپم را گذاشته‌ام کنار تخت و هر وقت به خانه بر می‌گردم یک وری دراز می‌کشم و لپتاپ را باز می‌کنم تا ببینم آدم‌هایی که می‌شناسم این طرف و آن طرف از خودشان چی گفته‌اند و چی نشان می‌دهند. دیدم که رفته یک متن کوتاه یک پاراگرافی نوشته و جایی منتشر کرده. دو سه بار خواندمش و هر بار خواستم قربان صدقه‌اش بروم. چند روز است که هر تکانی می‌خورد می‌خواهم ببوسمش. وسط این همه کار و اضطراب و هیجان رفتن هیچ فکری محکم‌تر از فکر او در ذهنم نمی‌نشیند. هر شب برای خودم بیشتر دلواپس می‌شوم که اگر دو هفته‌ی دیگر چیزی بنویسد و جایی منتشر کند چه حالی می‌شوم. وقتی دیگر می‌دانم که دستم به او نمی‌رسد می‌خواهم سرم را با چه چیز گرم کنم.

Advertisements

آستارا

آفتاب داشت غروب می‌کرد و داشتیم در بوی برنج تازه دم کشیده غرق می‌شدیم و عرق می‌کردیم. خودم را بالا می‌کشیدم که از شیشه‌‌ی سمت چپ صندلی عقب لنسر سفید، بیرون را ببینم. تا چشم کار می‌کرد برنج بود و آن آخر آخر قبل از آسمان، یک نوار آبی تیره‌تر پیدا بود که لابد دریا بود. ما این عقب پنج‌تایی چپیده‌بودیم توی هم. لابد من روی پای پدر بزرگم و مریم روی پای مادر یا مادربزرگ. روی صندلی جلو پسرک خوش سرزبانی با تکه کارتنی که رویش نوشته‌بود ویلا، نشسته بود. هر وقت کار به ویلا گرفتن از این جعلّق‌ها می‌رسید عصبانی می‌شدم. پسر فوقش چهار پنج سال از من بزرگتر بود، حالا باید ما گوش می‌دادیم ببینیم کدام پیچ میلش می‌کشد بپیچد. بعد از سه چهار پیچ هوا روشن‌تر شد. جلوی یک ساختمان دو طبقه فرمان ایست داد و پیاده شدیم. چطور بود که هوا روشن‌تر شد؟ شاید این مال یک سال دیگر است. شاید اصلن یک شهر دیگر. آخر ما یک بار بیشتر آستارا نرفتیم، که همان یک بار هم آن قدر بابا از آستارا بد گفت که دیگر کسی اسم آستارا را هم نیاورد. همچین بی‌راه هم نمی‌گفت. ساحل که پر از آشغال بود و بازارش پر از بنجل. شاید اصلن خبری از پسرک ویلایی نبود. بابا از صبح داشت رانندگی می‌کرد. یعنی از تالش برگشته‌بودیم؟ یک شب تالش گم شدیم آن قدر رفتیم که رسیدیم به یک مسافرخانه وسط جنگل. بابا همان شب گفت که تالشی‌ها نژادشان خالص است و ارتش اعراب تا اینجا آمد دیگر زورش نرسید بالاتر برود از بس این تالشی‌ها قلچماق بوده‌اند. می‌گفت سرباز تالشی از خرس بزرگ‌تر است. صبح از اتاق که زدیم بیرون ظرف شام دیشب هنوز پشت در بود. پدربزرگم یک غری زده‌بود و گفته‌بود حالا صبحانه را کجا بخوریم؟ لابد صبحانه را که خوردیم بعدش گفته‌بود حالا ناهار را کجا بخوریم؟ اگر این‌ مال همان سال باشد لابد از همان جا تا آستارا رفته‌ایم. یا شاید طبق معمول بابا یک جاده‌ی فرعی دیده و رفته داخلش که ببینیم آخرش به کجا می‌رسد و لابد گم شده‌بودیم که انقد خسته و کلافه به آستارا رسیدیم. کل شهر را گشتیم، دریغ از یک ویلای خالی. یادم نیست بعد از آن شالیزار دم کرده و خفه کجا پیچیدیم ولی یادم هست که یک ساعت بعدش وقتی هوا خوب تاریک شده‌بود یکی از این پسرک‌های کارتن‌دار یا شاید یک زن چادر به کمر در یک ویلای کهنه را برایمان باز کرد که کفش موکت بود و همه جایش تاریک. انقد تاریک که شاید اصلن چراغ نداشت و فقط یک پنکه‌ی سقفی در یکی از اتاق‌هایش آویزان بود. لابد گوشه‌ی یک پنجره‌ی شکسته‌ هم یکی از این کولرگازی‌های قهوه‌ای قدیمی داشته که هرچقدر پیچ‌هایش را انگولک کردیم به هیچ صراطی مستقیم نشده و آخر سر دم‌کرده‌ خوابمان برده.

زخم

سر کلاس اسمس بانک را دیدم. به حسابم پول ریخته‌بودند. یک هفته بود که با هیچی سر می‌کردم. از خوشحالی پول، بعد از کلاس رفتم سمت کریمخان و ماشین را بالاتر از کوچه‌ی سوم خیابان سنایی پارک کردم و از مغازه‌ی سر کوچه یک بسته سیگار معقول و آدامس خریدم و پیاده تا کتابفروشی گویا رفتم. آقای فراهانی مثل همیشه مشغول یکی از مشتری‌های ثابت بود- که حتمن زنی میانسال است – هفته‌ی اول بعد از انتخابات بود و داشت وضعیت اصلاح‌طلب‌ها را بررسی می‌کرد و وسط حرف‌هایش تکه‌های بیانه‌های میرحسین را با آب و تاب از حفظ می‌گفت. یکی از سیگارها را درآوردم ولی فندک نداشتم. هیچ کس در مغازه فندک نداشت. فراهانی گفت به قیافه‌ات نمی‌خورد و اصلن حرفش را هم نزن. خندیدم و از مغازه آمدم بیرون. پل کریمخان آنجا که رو به روی گویاس آن قدر کوتاه است که باید سرم را خم کنم تا از زیرش رد شوم و به دکه‌ی آن طرف خیابان برسم. نرسیده به پل حواسم جمع موتوری شد که سرعتش زیادتر از آن بود که خودم را جمع کنم. بی‌هوا دویدم و حواسم به قدّم نبود. لحظه‌ای بعد سرم به پل گیر کرده‌بود و پاهایم جلوتر از تنه به هوا رفته‌بودند که از پشت زمین بخورم. وسط هوا و زمین سیگار را محکم چسبیدم و عینکم را با دست دیگرم روی هوا قاپیدم – عینکم تازه است و فکر شکستنش نگرانم کرد – به زمین که رسیدم منتظر بودم بیهوش بشوم ولی نشدم. دستی که سیگار تویش بود را ستون کردم و بدنم را بلند کردم. سرم که به سمت زمین چرخید فهمیدم خونریزی دارم. حواسم را جمع کردم که بفهمم باید چه کار کنم. خانم حدودن سی‌ساله‌ای آمد بالای سرم. می‌خواست بلندم کند ولی می‌ترسید. می‌گفت جمهوری اسلامی دست و بالش را بسته. آرامش کردم و از جا بلند شدم و همراهش برگشتم سمت گویا. گفتم آشنا دارم و لازم نیست همراهم بیاید. فراهانی را صدا کردم. زیر شانه‌ام را گرفت و برد سمت سنایی و درمانگاه. حواسم جمع‌تر شده‌‌بود و فهمیده‌بودم کجای سرم چه اتفاقی افتاده‌است. تمام راه نگران کچلی و رشد نکردن مو روی زخم آن هم آن جلوی سر بودم. وقتی روی تخت درمانگاه دراز کشیدم و پرستار می‌خواست دور زخم را بتراشد تنها خواسته‌ام این بود زیاد نتراشد. یک هفته زخم بسته بود و تمام هفته شکل‌های مختلف زخم را تصور می‌کردم. شکل‌های مختلف کچلی را تخمین می‌زدم.

چند سال پیش که در اولین کلاس سمت چپ پلکان سوله‌ی پشت دانشکده نشسته‌بودیم، معین نگاهش را دوخت به پیشانی‌ام و گفت خط موهایم دارد عقب می‌رود و هرهر خندید. دستم را کشیدم روی سرم و حس کردم وسط و جلوی سرم کم پشت‌تر از بقیه‌ی جاها است. هر روز بیشتر به سرم دست می‌کشیدم و هر دفه که دوش می‌گرفتم حجم موهایی را که به دستم می‌چسبیدند با ناراحتی بیشتر نگاه می‌کردم. پریشب وسط خواب شلوغم به آینه‌ای نگاه کردم و چشمم افتاد به وسط سرم که گله به گله کچل شده‌بود، آن‌قدر که می‌شد مغز سر را به راحتی دید. با دست موهای دو طرف سرم را به وسط و بالا مرتب کردم تا دیگر اثری از کچلی نبود. باز چند نفر وارد خوابم شدند و آن‌قدر همه چیز شلوغ شد که از خواب پریدم. دستم را بردم سمت سرم. مطمئن بودم کچلم. دستم که به مو رسید برگشتم و ساعت را نگاه کردم. شش ونیم بود. خیالم راحت شد که الان می‌روم دوش می‌گیرم و بعد برای اولین بار سر ساعت به کلاس می‌رسم و همه‌ی کارها خوب پیش می‌رود. تمام زنگ‌هایی که برای ساعت هفت و هفت و نیم گذاشته‌بودم خاموش کردم و دراز کشیدم و پلک‌هایم را بستم. وقتی چشم‌هایم را باز کردم ساعت نه بود.

وقت جلوی شما چایم را هورت می‌کشم دلم دارد شور می‌زند

تا چراغ اتاقم را خاموش کردم، انگار که ده‌ساله باشم، وحشت وجودم را برداشت. نیم ساعت یک گوشه ایستاده‌بودم و دو نخ سیگار را پشت هم دود می‌کردم و خیال می‌بافتم. در خیالم خوشحال بودم و از خوشحالی اشک می‌ریختم. دورم شلوغ بود و آدم‌ها برایم می‌خندیدند و آغوششان را برایم باز می‌کردند.
فکر می‌کنم یکی از وظایف این روزهایم همراهی آدم‌هاست. ظهر از خانه بیرون می‌زنم و تا شب با یکی دو نفر همراهی می‌کنم و گپ می‌زنم. آدم‌هایی که زندگی خودشان را دارند و حالا وقت آزادشان را گذاشته‌اند وسط و با من قسمتش کرده‌اند و روحشان هم خبر ندارد که این وقت آزاد برای من مفیدترین اتفاقی است که در روزم می‌افتد. آخر سر، هر وقت شب که باشد سخت‌ترین کارم برگشتن به خانه‌ای است که دیگر حوصله‌ی آدم‌هایش را ندارم. حالا این ته شب یا اول صبح، که دلم می‌گیرد و همه‌ی چیزهایی که زیر آفتاب از دستشان فرار می‌کرده‌ام, بیخ خرم را می‌گیرند و راه نفسم را تنگ می‌کنند، کسی نیست که بتوانم همه‌ی همه چیز را برایش روی دایره بریزم و بتواند اقلن دستش را جایی از دلم بگیرد و این دلشوره‌های نکبتی را آرام‌تر کند.
دلشوره‌هایی که حتا از کوتاه‌ترین همراهی‌ها پیشم می‌مانند. بعد از هر دیدار نگرانم مبادا کسی را ناراحت یا ذهنیت کسی را خراب کرده‌باشم. هراس دارم از اینکه کم باشم یا بی‌ارزش. می‌ترسم از اینکه این آدم‌ها دفعه‌ی بعدی برای همراه‌شدنم نخواهند. و آخر سر هم چیزی نیست که توان آرام کردن این همه دلهره را داشته‌باشد.
و هر شب بلاتکلیف و پر از مرض، آن‌قدر پای لپتاپ دراز می‌کشم تا قبل خواب فرصت فکرکردن نداشته‌باشم.

دختر درازکشنده به پهلو، روی تخت، کنار لپتاپ

گوشه‌ای از یک چهارراه کوچک ماشین را خاموش کرده‌ام، پیاده شده‌ام و به در سمت راننده تکیه داده‌ام. نیمه شب است و چراغ برق خمیده‌ای دور تا دورم را روشن می‌کند. درختی خودش را به بلندای تیر چراغ کشیده و تمام چهارراه را سایه روشن کرده. آن طرف چهارراه مانتوی نفتی لخت که روی تنش افتاده‌بود، دور و دورتر می‌شود و بالای یک جفت پای رونده می‌لرزد. سری به عقب نمی‌گردد و من سیگارم را روشن می‌کنم. هوا را که با دود سیگار بالا می‌کشم مشامم شیرین می‌شود. چراغ برق قد می‌کشد و بلندتر می‌شود، بلندتر از تمام ساختمان‌های چهارراه. مانتوی نفتی در تاریکی کوچه گم می‌شود و مشامم تلخی سیگار را حس می‌کند.