گل کریم منُ از بحرانِ هویتی که پرسپولیس در یکسال گذشته باهاش مواجهم کردهبود خارج کرد
ماجرا خانهی پرش بر می گردد به دو سه ماه پیش. اما حالا که به خاطرش میآورم خیلی دور تر به نظرم میآید. میدانی ، ما آدمها وقتی میخواهیم یک تکه از روزهایمان را فراموش کنیم مثل بقیهی چیزها با خاطره برخورد میکنیم. یعنی دور میریزیمش. دور ریختن هم که اسمش بد جور از احوال باطن خودش خبر میدهد. یعنی پرتش میکنی به دورترها ، یعنی نیست و نابود که نمیشود. فقط دور ریختیاش. آن وقت اگر گاهی به ذهنت بیاید برایت کهنه است. بعید است از تو. فاصله گرفته در طی این دو ماه به قدر سه سال. حس میکنی حسِ آن لحظه را اما مثل خاطراتِ سه ساله. غمش ،شادیش، خشمش و حتی افسوس بعدش کهنه است. انگار وقتی دور میریختی ، مچاله هم کردیش. بعد میآیی فکر کنی ببینی این دو ماه پیشت پس کجاست. چطور میخواهی پر کنی جایش را. انباشت خاطراتت در آن دورهاست اما این نزدیکترها را کچل کردی. روزهای مچاله را دیگر نمیشود دست بگیری بخوانی با دل خوش. نمیتوانی.
یک ماه شد دیگر لا مصّب ، پس کِی پتو می دهند دستتان؟
سقف دارد آنجا دیگر؟ پنجره ندارد؟ هوا سرد است خیلی؟ صبح به صبح کارت چیست؟ کسی را پیدا کردی که سر به سرش بگذاری بعد هم یواش ازش بپرسی که بدش آمده یا نه؟
“استریت فیس” می دهند بهت؟ کلاه چی؟ کلاه داری؟
اینجا بچه ها چپ می روند حرفشان حرفِ توست، راست میآیند دلشان پیش توست. مجبورند نه چپ گز کنند نه راست.
یک ماه شد دیگر لامصّب، بس نیست؟ صدایت که کفایت نشد.
جانِ آدم سیری چند؟
راستی دیشب – در ادامه شب گندَم – خواب آقا رو دیدم. بعد آقا نشسته بود رو صندلی – از این صندلیا که تو مدرسه ها هست که معلم می تمرگه روش – داشت مثلن توضیح و توجبه می کرد برای من و یکی دو تا دیگه. یه جایی بود مثل پارک ، بغل شمشادا. شما بگیر اون ضلع پارک لاله که می شه خیابون کارگر. اصلن نزدیکیای دستشویی عمومیه هست ، همونجا. بعد یه ردیف شمشاد این ورت باشه یه ردیف اونور. این وسطَم که حضرت آقا به ما مثل یه معلم داره توضیح می ده مطلبُ. من که رسمن تو هپروت بودم اون لحظه. هی غریب نگاش می کردم. راستی ما بالا سرش وایساده بودیم. دقیقن سیستم همون مدرسه و معلم. من بدجور نگاهم گیج بود. آقام فکر می کرد من ملتفت نشدم بیشتر توضیح می داد. یه دفعه نگا کردم اونور شمشادای سمت راستم دو تا دختر زل زده بودن به ما. از تعجبِ اینکه آقا این جا چیکار میکنه خشک شده بودن بندهخداها. من یه دفعه دیدم به من با افسوس نگا می کنن که خاک بر سرت کنن. سریع برگشتم سمت آقا به حالت مسخره بازی. تا به بغلیام نگا می کرد من صورتمُ کج و معوج می کردم که یعنی هرهر و اینا. که این دخترا یه وخ بد فکر نکنن. تو دلم هم بدجور می ترسیدم که نکنه آقا بفهمه دارم شکلک در میارم بگیرهم بده بدبختم کنن. آخرم فکر کنم فهمید، چون یه نگاه نافذِ وحشتناک کرد بهم آخر سرش که ترسیدم. ولی به رسم محبت کاریم نداشت.
امروز از اون روزا بود که از صبح به زور خودتُ کندی از تخت که مثلاً صُب بری دانشکده هنرها که یه دوستُ واسه کمک خواستن ببینی. سر راهتم بری تئاتر شهر آمار بگیری ببینی اوضای بلیط واسه شبِ آخرِ “آخرین پر سیمرغ” چطوره که جورش کنی بری ببینی. این وقتای بین اینارم درس بخونی خیر سرت. صُب رفتی تئاتر شهر، همچینمم صُب نبود ، ده شده بود. خُب خبری نبود هنوز. باید طرفای یک ، دو بر می گشتی واسه صف. که چهار دیگه خُب گیشه وا می شد. بعد سئانس شیش بود دیگه. کلی حال و دل خوش می خئاد ابن برو برگردا. زنگ زدی به دوستت که هستی؟ که نبود. اون عصر میخواس بیاد دانشکده. همون لحظه بود که گند زدی به روزت. نتونستی راهی پیدا کنی واسه بلیط. آخه ماشالله زرنگی. حال نداری واسه وایسادن تا دو. دانشگاهم حسش نست که بری درس بخونی. پس جمع می کنی می ری خونه. کلّن پشت پا رو می زنی به روز. می گی اقلن می خونم درسُ . اومدی خونه. ولی من که درسی ندیدم.
حالا یک و نیم بعد از نیمه شبه. دل شوره داره خفت می کنه. تازه قلبتم بد می زنه معلوم نیس چرا. از سر شب واسه همین حالِ گندت نتونستی چیزی بخونی. قبلشم نخوندی. به خودت اومدی دیدی الکی الکی سرِ هیچی تئاترم نرفتی. تنها کار قابل قبولت دیدن “روزی روزگاری آمریکا”س. اونم وقتش امروز نبود. حالا هنوز حالت بده. دلت یه چیزی می خواد. خودت می دونی چی. اما انقد خیال برت داشته که نمی تونی اعتراف کنی. یعنی روت نمی شه. ازت کم میاد. این موقع ها باید بشینی اساسی فکری به حال خودت بکنی پسر. تصمیمتُ باید بگیری که قرارِ دلِ لا مروّتتُ خفه کنی یا بری دوره بیوفتی چیزی که می خواد براش پیدا کنی.دیگه بسّه به خدا هرچی لگد زدی به هر روزت.
پ.ن. روزی روزگاری آمریکا رو واقعن دوس داشتم. به چهار ساعت ربع کمش می ارزید.
خیلی وقت است که همهمان معلقیم. دستی دستی خودمان را از زندگی معلق کردهایم. هر روز مثل روز قبلش از صبح گوش به زنگ خبریم. که یعنی کی خبرش را میآورند این لعنتی را؟ همه نشستهایم که صبر کن این بازی تمام شود بعدش می رویم پی زندگی. کسی حسش نمی کشد که زندگی کند انگار. روز ها مثل تیربار میگذرند اما عین خیالمان نیست. آخر سیاست (به قول دیگری) جفتپا آمده توی زندگیمان. این بازی قرار نیست این نزدیکیها تمام شود. پس تکلیف زندگی ما چه می شود؟ تا کی می نشینیم به صبر؟

People seek refuge in a makeshift field hospital in Port-au-Prince on Wednesday night
دستم به تایپ نمی رود مگر به فحش. از این روست که دست نمی برم بالکل
یه وقتهایی هست که با یه نفری یه حرفی رُ زدین. بعد حرف تموم نشده تموم شده. نارس مونده. ابتر یعنی. بعد اون نفر آخر سر که بحث کات میخواسته بخوره گفته که وقتش که یاشه، اگه خواستم این حرف سر باز کنه باز، این خودمم که باز می کنم سرشُ. بعد میگذره. حرفای دیگه میآن تو روزای دیگه. حرفِ نصفه میمیره برات.وسطای مرگ تدریجی اون حرف به خودت میآی میبینی انگار اون نفر داره خط میده که یعنی الان میخوام سر باز کنه حرف. میمونی بین غرور اون نفر و احتمال توهم خودت کدومُ باور کنی. اون وقت باید به مرگ تدریجی حرف تن بدی یا به ندیده گرفتن غرور خودت؟
نشسته فیلم می بیند از روزهایی که گذشت بر مردمش. مشتهای گره کرده روزهای آن سال پنجاه و هفت یا دستان به هم کوبیده ی روزهای این سال هشتاد و هشت. الله اکبر های پشت بام. ملتِ خونین در خیابان. این تکرار تاریخ ززهرخندی است بر ما مردم.
شش یا هفت، چه فرق می کند. نیم سال است که آب خوش حرام شده.
فایل را با فایل عوض می کند. چه کردید گوشی به دست ها. چه ها گرفتید.
یادش می آید شبهایی را که حالش خوب بود، که حال مردمش خوب بود. که به هر قریبه ی مچ بند سبز داری که لبخند می زدی ، لبخندت می زد. دوستشان داشته یک باره.
می رسد به ترانه. به موسیقیِ تشسته بر تصویر. نگاه می کند به مردمِ بیست و پنج خرداد. به خس ، به خاشاک. تصویر با دور آهسته می رود لا به لای آن مردم. درست همان جا که می رسد به آن دو انگشتِ سبزبسته که از هم زاویه گرفته اند، زیر پلکهایش داغ می شود. بینی اش می لرزد؛ سرخ می شود. چیزی در حلقش پایین می لغزد. پلک می زند. قطره را نیامده می بلعد که مبادا راهی بیابد به بیرون. تنهاست، اما نمی خواهد خودش هم قطره را جاری حس کند. نماهنگ را قطع می کند. می رود سراغ چیزی که پلکش را داغ نکند. سراغ همان طراحی اجزا و امتحانش لابد.
آن صداهای لعنتی که از فردا می رسیدند به گوش امروز از همین امروز بودن از صد متر آن ور ترِ تک تکمان. این صداهای کثیف ، این صداهای بی ناموس
اما سؤال است از حضرت باری تعالی که آیا از نظارت عبور کردند امروز؟ راهی جز طرفداری ندارید حضرتا
ر.ک. ناظری بی طرف
” ذهنم پر است از خلاء . پر است از حفره هایی که به تپش افتاده اند . به درون می کشند افکارم را تا مگر پر شوند . اما افکارم در همند . عقل و احساسم در هم گوریده اند و چنان به هم آمیخته اند که به سان فرشی بافته از تار عقل و پود احساس اند. “
بد جور حس این روزها نیست در من ، نه پارچهنوشته و کتیبهی باز این چه شورش است افاقه کرده؛ نه دود اسپند ، نه صدای طبل این دستهجاتِ نیمچهبند
پاککن برداشتهام افتادهام به جان این کاغذ معاشراتم. بعضی آدمها را از ته دل پاک میکنم اما بد جنسی دارد این کاغذ ، جای اسمها میماند.