آهای کسی که یه کاره ای هستی و ملّتِ بدبخت بهت می گن مسئول مملکت ، علی الخصوص مسئول بخش مخابرات و ارتباطات و کوفت. از اعماق وجود باید رید بهت.
دست مي بره به دستهي چتري که آويزون کرده به بندِ کيفش. بينِ راه دستش پشيمون مي شه. مسيرِ رفته رو بر مي گرده. سرشُ بالا مي کنه. جوري به آسمون نگاه ميندازه که انگار تهِ دلش بگه ببار ببينم چند مرده حلّاجي. بعد پوزخندي مي زنه و سرشُ ميندازه پايين. سرشُ چپ و راست مي کنه. راهشُ پي مي گيره.
آسمون مي باره و مي باره.
دستش بي سر و صدا ميره سمتِ چتر. بازش مي کنه بالاي سرش.
پنجره را باز کردم باز تا گوشهايم خنک شوند. راست گفتهاند که تاريخ تکرار مي شود.
ر.ک. قلبم نا منظم می زنه
تنها غم است که می ماند.
دوست دارم من هم شغلم خوش بو باشد، مثل این قهوه فروشی ها که از جلوشان رد می شوی یواش می کنی که بیشتر مشامت را پر کنی ازشان ، که مست ترشان بشوی، که آخ عجب عطری آقا…
دستم نمی رود به نوشتن خوب. تقصیر من نیست که. همین نیم خط نیم خط ها هم عجب است بِخدا.
راستی یه وقتهایی می نویسی برای یک نفر. او خودش می فهمد من چی نوشتم. شما خون خودتان را نکثیفید.
و نگاه حقیقتاً وزن دارد
همین روزها بود که آمدی به دنیای اینها ها
یادت هست؟
چن رو پیش حالم زیادی خوب بود، همه چی جور، همه چی رِوال. خواستم بیام یه بارم از خوشیم بنویسم؛ تا به خودم بجنبم تموم شد. بیس چار ساعت بیشتر دِووم نَیوُرد.
دوپینگ عاطفیِ خرداد دارد رخت می بندد از تنهایمان ، نگاههایمان بوی تلخی گرفتهاند باز
دلم می خواهد یک گوشه ای بنشینم. این اتاق هم از چهار گوشهاش یکیش مانده خالی. آن هم یک گوشهی دنج. کنار پنجره، کنار میز، از آن گوشه ها که می روی توش و بعدش انگار دیگر نیستی در زندگیِ باقی آدمها. پنجرهاش از آن بی خودهاست. از این ها که در هم هست برای تراس. کنارش هم که می شینی چیزی نمی بینی زیر پایت. نردهی آجریِ تراس است که می زند توی چشم. لبه ای هم ندارد که لنگها را تاب بدی. پشتم را می زنم به دیوار، زانوی غم می گیرم به بغل. همیشه دلم از این پنجره های راست راستی میخواست. از این ها که “ماتیلدا”وار بنشینم لبهاش و منظره ای چیزی ببینم از شهر. که مثلاً آن دور دور ها خیال کنم می بینم آن آقاهه دمپایی پایش کرده لخ لخ کنان راه می رود. نه اینکه ببینمش ها. خیال است دیگر. مثلاً تراسی باشد و آن آقاهه دمپایی پا کرده نکرده بدود وسط تراس، وسط خیالمان حالا گیریم که بادی تیفونی چیزی است. آقاهه که شکم پانزده شانزده ساله ای دارد با فرزی خنده داری دست می اندازد به ملحفه ای چیزی. خنده ام می گیرد ازش. گوش تیز می کنم که میان باد و باران صدای زنانهای که می آید از تو خانهشان را بشنوم. عزیزمی و زود جمعش کنی می رسد به گوشم. صدایش یاد “هانی” گفتن های ”مارج” می اندازدم. این آقاهه هم گیریم خود “هومر” یکم دیگر بمانم “بارت” هم پیدایش می شود انگاری. از این خزعبلات گل از گل خودم می شکفد. اصلاً یادم می رود برای چی دلم می خواست یک گوشه ای بنشینم. جمع می کنم بساط غمباد را و می روم.
پ.ن. ماتیلدای لئون منظور بود
فِک نمیکردم واسه آپ کردنِ این “یو نود و پنج لازم” بشم
آدمها باز آخرش همان پُخی هستند که از اول بودند انگار
تقویم صدایش در آمده که پاییز رسیده. آن هم از راه. هرچه بو می کشم بوی پاییز و مهری به مشامم نمی رسد. الان چند ماه است که جز بوی خرداد به مشام نمی رسد.
همه چیز از جلوی چشمهایم مارش می رود انگار ، آن هم با دور تند. حادثه ها دیگر رنگ حادثه ندارند. لوسند انگار.
باز دم. باز بازدم. ریه پر از تتمّهی هوای شهریور. نه. هنوز هم خبری از پاییز نیست در نفس من. جز این سرفهی کهنه که سر باز کرده باز ، خِس خِسِ گاه و بی گاهِ سینه و…
به پاییز بگویید نشود مثل تابستانمان لطفاً. چیز دیگری باشد اجالتاً.
پ.ن. این همان عجالتاً بوده ، هست و خواهد بود . توضیح آنکه نگارنده به نوعی بیماری خاص دچار است. اینها از عوارض آن تلقی شده اند. جهت اطلاعات بیشتر به آرشیو مراجعه شود…
آب دوش اولش سرده. خوبه. این مُخِ داغ کرده رو آروم می کنه لابد.
“آقا چه خبره تهِ پل؟ چیزی می بینی؟” ”پلُ بستهن” ”نترسین! نترسین! ما همه با هم هستیم”
آب داره کم کم گرم می شه. کوفتهم. خستهم. آب گرم انگار که ماساژوره. شامپو. سر. کف. آب.
عجب سر و صداییه زیر پل. ”با هم باشین، جدا نشین” اوه! موتوریا ”آقا سنگ ننداز! تحریک می شن”
قیافهرو نگا میندازم تو آینه. هِه! جلو. پشت. جاش نمی مونه.
لباس شخصیه. کُت. عینک . شیلنگ. شیکّ. ”دیوث نزن!” ”خانوم برین، برین شما رو به خدا” ” آقا بنداز تو کوچه” “بابا همهش 2 نفر بودن، نترسین. برگردین، برگردین”
چِقَد تشنهمه. دلم می خواد باشم حالا حالاها زیر دوش. حال می ده.
“گُم شو تا نزدم!” ”تو که داری می زنی!” ”آقا شما راه نشون بده …” ”نزن بی ناموس… نزن”
[جیغ]