کسی شبها کولر را خاموش میکند و من نمیفهمم، و پنجره را باز نمیکنم؛ چند دقیقه میگذرد و من گُر میگیرم. دیشب که داشتیم دعوا میکردیم، من گُر گرفتهبودم. دعوا خیلی بیربط شروع شدهبود و نزدیک بود خیلی بیربط به سکوت ختم بشود. نمیخواستم حرفمان تمام شود دعوا باید به سرانجام برسد. احمقانه است اگر جایی که شدت دعوا گرفتهشده آتشبس بدهیم و همه چیز را ندیده بگیریم. من وقت دعوا دوست دارم حرف بزنم. دوست دارم همه چیز وسط کشیدهشود. دوست دارم چیزی نگفته نماند. مگر دعوا وقتی شروع نمیشود که چیزی خراب شده؟ عاقلانهتر است که پای هر دلیلی که موجب خرابیاست وسط بیاید. پس چرا وقت دعوا همه میخواهند سکوت بشود؛ همه چیز تمام بشود؟ دیشب هم اگر من به حرف زدن ادامه نمیدادم دعوا نصفه تمام میشد. آخر هم به سرانجام ناقصی رسیدیم. نمیشود کسی را مجبور کرد حرف بزند. زیاد اصرار کنم آخرش یک عذرخواهی از سر باز کنی نصیبم میشود. گُر گرفتهبودم و سعی میکردم با آرامش دعوا را پیش ببرم، ولی قبل از آنکه چیزی پیش برود همه چیز تمام شدهبود. بلند شدم و پنجره را باز کردم. پرده نمیگذاشت هوا رد شود. پردههای خانهی ما وقتی میخواهد نگاه نامحرم را سد کند خیلی چیزهای دیگر را هم مانع میشود. از پردههای خانه بدم میآید. پرده را کنار زدم و به نور پنجرههای برج بیقوارهی کهنهای نگاه کردم که پنج خیابان آنورتر است. صدایی شبیه زوزهی خفهی موتورخانه از جایی دور میآمد و غیر از آن زوزهی لپتاپ به گوشم میرسید.
فشار شیشه را میتوانستم روی تهمانده موهای شقیقهام حسکنم. زانوهایم را فرو کردهبودم به کمر صندلی جلو و دست چپم به پاچهی راستم بود و جای دوختهایش را زیر ناخنم میکشیدم. با دست دیگر دکمهی شیشهبالابر را بازی میدادم. کنار دستم هستی با بینی قرمز و دست زیر چانه زل زدهبود به راه. چشمهایش پر بودند از رگهای ریز. گوشیاش را زیر و رو میکرد. اسمس مینوشت. اسمس میخواند. آخرین بودنهای طرفش را شاید هورت میکشید. چند دقیقهیکبار چشمهای مصطفا از آینه پیدا میشد. سارا سر میگرداند به عقب. مصطفا آهنگها را شخم میزد. هیچکدام را دوست نداشت گوش کند. نور تنبل دم صبح سایه دادهبود به مرقد. شاید هم مرقد نبود. گنبد بود. باز بیمصرف شدهبودم. گریه که میکنند دستپاچه میشوم. امروز هم دستپاچه شدم. دستی فقط به شانهی کسی کشیدهبودم وقتی که دیگر مسافر رفتهبود. صبحِ شهر خلوت بود. ساکت بود. رام بود. تهران را صبح زود که میبینی عاشقش میشوی. سنگینش میشوی. رفتن برایت بزرگ میشود. همهی این آدمهای شهر برایت عزیز میشوند. از آدمهای توی ماشین خداحافظی که میکردم لبخندم از همیشه گشادتر بود. که حساب کنید من هستم برایتان. هفت صبح کسی دانشگاه نبود. نگهبان بود و نای تکان خوردن برایش نبود. تشنه بودم. آفتابِ کج صبح و آبپاشهای چمنهای جلوی دانشکده. قرائتخانهی خالی. آفتاب تیز قد کشیده رویدیوار. انگار هرچیز را که صبح زود ببینی عاشقش میشوی. ولی کاش میشد آخرین بار آدمها را صبح زود ندید.
خانهی خودمان بنّایی داشتیم. شهریور هفتاد و پنج بود. تا چند ماه همخانهی بابامهدی و مامانملی بودیم. کتاب جزیرهی اسپنسرِ ژول ورن را برایم خریدهبودند و با خواندنش کیفور میشدم. بعد از آن هم درهی وحشتِ کانن دویل.
وقتی تلویزیون شروع کرد به پخشکردن “باز آمد بوی ماه مدرسه”ِ لعنتی، همهچیز به هم ریخت. شبها دلشوره داشتم. نگران بودم. سال چهارم بود. پترس انگشتش را توی سد کردهبود. مربی آزمایشگاه هوایم را داشت. وسط هواداشتنهایش کلی کار گردنم انداختهبود. روزنامهی دیواری راهانداخت. معلم هنر جوان سالهای قبل دیگر معلممان نبود. هر کس چیزی میخواست. شبها دلم بیشتر شور میزد. هرشب آرزو میکردم فردایی نباشد. آرزو میکردم چشم باز نکنم. که بمیرم. وقتی دوباره چشم باز میکردم ناراحت بودم. منِ چهارم دبستانی میخواست واقعن مردهباشد. تا مدتها میخواست مردهباشد.
باید نوشت. باید از این شبها، که نمیفهمی حال خودت را، نوشت. باید نوشت که چیزی بیخ گلویت را گرفته و راه نفس را سد کرده. باید نوشت که نمیفهمی چرا راه گلویت اینقدر دم دستی شده. باید نوشت که سرت مثل بادکنک میشود و در باد برای خودش لنگر میدهد. باید نوشت که دستهایت دیگر مال خودت نیستند؛ که نمیدانی کجا را گرفتهاند. باید نوشت که نمیدانی کجا را میشود اصلن گرفت. باید نوشت که کمرت درد گرفته از اینهمه نشستن روی این صندلی. باید نوشت از صبحی که همینجا شب شد.
آن روزها، هر طور که دور خودمان میگشتیم، پشکمان باز نمیشد که نمیشد.
میخواستم به او بگویم که جای بوسهاش خالی مانده. میخواستم نگاهم کند. میخواستم سرش را بگرداند. میخواستم.
صدا به صدا نمیرسید، چشم هم به چشم. اتاق خیلی بزرگ نبود. اما پر بود. اتاق یا تاریک بود یا هیکلی سد نگاهم میشد.
میخواستم بروم دست بگیرم بَرِ کمرش. میخواستم بو بکشمش. صدایش کردم. خیالم تخت بود که میان آن همه همهمه صدای من گم میشود. میخواستم صدایش کنم و نمیخواستم. باز صدایش کردم. برگشتنی نبود.
همهجا قرمز میشد سفید میشد آبی میشد.
میگشتم دنبال کنجی که از آنجا نگاهم کمتر بریدهشود.
میچرخید. کمرش خممیشد. دستهایش را بالا میبرد و موج میداد. من میدیدم. همهاش را میدیدم. گردنش. بنِ گوشش. نرمهموهای بنِ گوشش. بوی بنِ گوشش.
همالان که در خدمت شما هستم حالتی اثیری دارم. اثیری البته گُهخوریست. اصلن اثیری چی هست؟ آهنگش به دهن خوب میآمد گفتم. اصلن شاید اثیری نباشد حالم. اگر هم باشد مال این سر و صداهاییست که در گوشم آمد و شد میکنند. موسیقی را گوش که نکنم و صدایش در گوشی بماند اینطور میشوم. اثیری نه ها. همان حالی که الان هستم. امروز قرار بر این بود که امتحان آخرمان باشد. یک استاد نازنینِ سنداری هم داریم به غایت جذاب. این که میگویم سندار منظورم همان پیر است. الان یادم نیست ولی بالای هفتاد سال سن دارد. خیلی مامانی درسشان را همان زمان شاه خواندهاند و مامانیتر رفتهاند امآیتی فوق گرفتهاند. آخر دیدهاند این ماساچوست بالکل سوز دازد و خبری از ساحل و بیکینی و کرم ضد آفتاب نیست. برداشتهاند دکترا را رفتهاند برکلی. از خودم نمیگویم که منباب پر و پاچه رفتهاند کالیفرنیا، از خودشان نقل شده. آخرسر هم یک گل و گوشهای از این دستگاه عریض و طویل جنرال موتورز مدیر شدهاند. حالا آمدهاند آیندهگان این کشور را خوبتر بار بیاورند. امروز خلاصه امتحان درس ایشان بود. یک درسیست کلن پروژه. یعنی امتحان هم صورت مسالهی یک پروژهای بود، دهانفلانکن. آخرش هم دهانمان را مزینتر کردند به یک پروژهی شنگول دیگر برای پسفردا. یک پروژهی دیگر هم فلان روز. اینها را اصلن نباید در گوش شما میخواندم. محض آشنایی بیشتر گفتم. الان هم این حالی که دارم باید کمی متاثر از این بامبول پروژهها باشد. امروز که دانشگاه بودم برای چند دقیقه گشتم کسی را پیدا کنم که بیکار باشد. نبود. از این شلوغ پلوغی اصلن خوشم نمیآید. از این که سایت جای لپتاپ گذاشتن نباشد بدم میآید. از این که همه مشغول کار علمی باشند هم بیشتر بدم میآید. از این که شب نخوابم برای کار دانشگاه بدم میآید. از این که آخرش بین دو ترم تعطیلی نباشد بدم میآید. از این که یک سری کارهایی که دلت میخواد انجام بدهی اد میخورد همین موقع بدم میآید. از اینکه آخر دور هم جمع نشویم این دو روز تعطیلی بدم میآید. من زیادی انگار دارد بدم میآید امشب.
لطفن اجازه بدهید من شما را بغلکنم. بدون آنکه هیچ منظور خاصی داشتهباشم. پر بیراه نیست اگر بگویم که بهتان نظر ندارم. فقط گفتم از این حال دربیاییم. صمیمیتمان را نشانِ هم بدهیم. اگر هم با این سنخ تماسهای بدندار مشکل دارید. بگذارید دستبدهیم با هم. زیاد هم دستتان را سفت و محکم نگرفتید و دست من را هم نچلاندید، اشکالی ندارد. اصلن خودمانیتر است به گمانم. اگر مورد نداشتهباشد من یک لبخند هم به شما میزنم. اگر در جوابش لبخند بهمان بزنید خوشمان میشود. گفتم که فقط بدانید. اصلن قصد ندارم فشاری به شما بیاورم. همین که دست دادید جای تشکر دارد. حالا اگر از آن قسم هستید که در جواب چشمک میزنند از نظر من بلامانع است. اگر من هم چشمک بزنم خوب است؟ اگر اشکالی ندارد من گهگداری برایتان دست هم تکانبدهم. راستی من به شما نگفتم. آن دفعه بیاجازه داشتم نگاهتان میکردم. وضعتان هم غیر عرف نبود. خیلی متین نشستهبودید اگر درست یادمباشد. شما هم نگاه میکردید؟ از نظر من که کار خوبی میکردید. اصلن همین نگاهها عطوفت میآورد دیگر.
ماند لای در. دستش البته فقط. هول بود که از من عقب نماند. وقتی دستش میرفت لای در من چند پله پایین رفتهبودم. از جیغش برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. دردش آمده بود. فکر کنم امروز با من قهر کند.
سر خیابان که از تاکسی پیادهشدم، مرکب بعدیم راه افتاد. یعنی به اتوبوس نرسیدم. ایستگاه اتوبوس سر طالقانی زنانه مردانه دارد. بیخود که دو تا ایستگاه را تنگ هم رو به آفتاب نگذاشتهاند.
آقای تاکسیران دارد رادیو مجلس گوشمیدهد.
-آقای رئیس اجازه بدید…
آقای رئیس دارد فعلن به آنیکی نماینده اجازه میدهد. سرش شلوغ است. دست از دامن رئیس نمیکشد ولی اینیکی نماینده.
در باید قیژی چیزی بکند وقتی باز میشود، وگرنه این آقای دکتر از کجا دیر رسیدن من را بفهمد. خودش هم که نشسته، تیای برایش اسلایدبازی میکند. ضیا دارد چُرت میزند وگرنه کیانوش را میخنداند. چشمهایم را با هر زحمتی باز نگهمیدارم. سی ثانیه بعد به خودم میآیم میبینم پلکهایم روی هم است.
برگه تقلب مینوشتیم که سر امتحان دست هرکداممان یکی باشد. استادش میآید پشت سرمان همه چیز را میبیند.
لیوان چای دستم بود آمدم تکیه بدهم به صندلی -چون از یک طرف شکستهبود- چای ریخت روی دست و بالم. روزبه چایمال شد حتا.
وقت کردید حرکت بادامک و پیرو را مطالعه کنید. مبحث شیرینیاست.
سر شام بودیم. من جایی از سفره نشستهبودم که بابا مهدی و تختش جلوی چشمم بود. خرداد بود. شاید هم اواخر اردیبهشت. چه فرق میکند. بابا و دوستش و دوست بابامهدی، دور تخت بودند. قاشق را که پر میکردم نگاهم را زودتر از قاشق بالا میآوردم که بابا مهدی را ببینم. لاغر شده بود. چند روز پیش که حالش خوب شدهبود، وقتی میخواست ریشهایش را با «فیلیشیو» قدیمیاش بتراشد، دستش لرزیده بود و سبیلش هم دیگر سر جایش نبود. بدون سبیل صورتش خیلی لاغرتر بود. تختش بین نشیمن و اتاق خواب من بود. از اتاقم میشد ببینمش. چند هفته بود که تخت را اینجا گذاشته بودیم. از همان روزی که از بیمارستان به خانهی خودمان آوردیمش. هر روز دردش بیشتر شدهبود.
آن روز که ریش و ایضن سبیلش را تراشید حالش خوب بود. بابا همهمان را زود بیدار کرد. میدانست آخرین فرصتهایش را با پدرش دارد. میدانست پس از امروز همهچیز بد خواهدبود. دور بابامهدی مینشستیم. فیلم میگرفتیم. او حرف میزد. شوخی میکرد. خودش خیال میکرد از امروز حالش بهتر میشود. خوشحال بود. هیچوقت نگذاشتند بفهمد بیماریش سرطان است. بابا میخندید. با همهی نفهمیام دردش را فهمیدم. آن روز تهتمهی خاطرات بابامهدی بود. آخرین خندههایش شاید.
بابا لیوان آبِ گوشت را برای بابامهدی میبرد. حتمن تلخکی را هم درونش حل کردهبود. تلخکی به خوردش میدادند مگر دردش را نفهمد. دوست بابا داشت آرام آرام بابامهدی را روی تختش مینشاند که همه نگاهشان پرید سمت تخت. مادرم جیغی را که شروع کردهبود خورد. مادربزرگم به مادرم چشمغره میرفت. خواهرم ترسیدهبود. چشمهای بابامهدی برگشتهبود. انگار که لحظهای از ما کندهشد. دوباره گذاشتند دراز بکشد.
شبِ سنگینی بود. چراغخاموش به اتاقم رفتم. همه بیرون اتاق بودند. روی تخت دراز کشیدم، رو به سقف. دستهایم را روی سینهام گذاشتم.
با صدای جیغ و گریه بیدارشدم. بابامهدی رفتهبود و من خواب بودم. از بیرون رفتن خجالت میکشیدم. نمیتوانستم گریهکنم. روی تخت نشستم و به بیرون اتاق نگاهکردم. قاب عمودی در بیرون از اتاق را ترسناکتر میکرد. دوست پدرم مرا دید. سرکی به اتاق کشید. اجازه گرفتم که به روشنایی نشیمن بیایم. وقتی کنارش رسیدم بغلم کرد. حالا من نوهی متوفا بودم. دل همهشان برایم میسوخت. مادربزرگم گریهکنان بغلم کرد. من هیچوقت یاد نگرقتم چهطور کسی را بغل کنم. دستهایم پایین بود و او مرا محکم فشار میداد. گیج بودم. به این فکر میکردم که وقتی بغل کسی هستم باید دستهایم را کجا بگیرم. احساس میکردم خیلی بیمصرفم.
خواهر پنج ساله که بیدار شد، میان آن آدمها بابا را پیدا کرد. بغض کردهبود.
-بابامهدی کو؟ – پیش خدا.
همانطور که همهمان خوب یادگرفتهایم در رخت سیاهیهایمان غلتبخوریم و سیاهیش را به رخ خودمان بکشیم؛ رختهای سپیدم را بستر کردم. شدنی بود اما باید زود به زود رختهای سپید کهنه را با نو عوض میکردم. که اگر نمیکردم رخت و بستر همان رخت سیاهی بود.
چند وقت بود که غُرنمیزدم. اگر هم چیزی بود لابهلای چرندیاتِ روزمره، به شوخی برگزار میکردم. دو هفته پیش بیآنکه غرزده باشم متهم شدم. دو هفته است که غرهایم سرازیر میشوند.
وقتی از دست و زبانِ کس برنیاید، این شبهای نمناکِ پاییزی، خیس که میخوری زیرِ باران، فکرت پیش آن پیرمردِ بیسقف و زیرانداز، کُنجِ پیادهرو جا میماند.
اگر از این روزهایمان پرسیدهباشید، ملالی نیست جز جویدن وقتمان و تُف کردن جویدههایش که حتی خردهایش هم از حلقوممان اندر نشود. یک ماهی است که صبحها سعیمان را کردهایم که خواب نمانیم. به عنایت پروردگارهم خواب نماندهایم. کلاسهای هشت صبحمان را هم حتی میرویم، به استاد سلام میکنیم، و با لذت به اراجیفی که تحویل و تکلیف میشود گوش جان میسپاریم. راستش را بخواهید بدجور محتاج مرحمت این حضرات هستیم. ظهر که میشود دیگر کلاسهایمان هم سر و تهاش به هم آمده. آن وقت است که دست بر سردوشِ رفاقت مینهیم و اجماعن راه سِلف پیشمیگیریم. لقمه نانِ مرحمتیِ دولتی را دور هم با هر کرسیشعر گفتنی که هست میبلعیم تا شکم سیر شود. سابق بر این، سرانجامِ این سیرمانی، درگیر میشدیم بر سر آن که کداممان مرحمت فرماید ظرفهای غذا را تا محلش حمل کند؛ که امروزِ روز دور اندیشی و خرد جمعی با گرداندن نمکدانی به مثالِ رولت، تمام قائلات را ختم به خیر گردانیدهاست. پس از صرف ناهار هم الباقی کرسیشعرجات را به چاشنیِ چای و دیدزدنی در بوفه نَقل میکنیم تا کمرِ روزمان بشکند. بعد از آن هم که مستقر میشویم در سایت و تا دل بکَنیم و زار و زندگیمان را جمع کنیم چند ساعتی میشود. تازهگیها ملعبهی تازیای هم فراهم کردهایم و «وُرمز» بازی میکنیم. خلاصه بساطِ قهقههمان هم جور است. کیف که آویزان شانهمان میشود دیگر روز شب شده و همهجا تاریک است. فُرادا راهمان را میگیریم میرویم از دانشکده بیرون. تا به خیابان برسیم اساسِ طربمان را به گوش کردهایم. دیگر پایمان مشغول قدمهایش میشود و چشممان مشغول دیدنش و گوشمان هم شنیدناش. این میانه دست و زبانمان عاطل و باطلند که خُب چارهای نیست.
خیلی از ما برای خیلی از چیزها ساخته نشدهایم. خیلی چیزها را نمیتوانیم بفهمیم و عدهی دیگری را هم نمیتوانیم بفهمانیم.
حسهای زیادی هستند برای لذتبردن دیگران که برای ما دردآورند؛ حسهای دوستداشتنی ما هم شاید زهرِ کام آن دیگران باشند.
وقتی نمیشود از چیزی لذت برد، شاید رها کردنش بهترین کار باشد. وقتگذراندن به نقد آن موقعیت مثل درازکش دستوپا زدن در لجن است. باید ایستاد و از موقعیت فاصله گرفت تا صاحبان واقعی آن به عیششان مشغولتر باشند.
